تبليغاتX
دوستانه

اگر خنکای فرح بخش و لطيف زيستنی طربناک را می خواهيم، بايد لقمه ی عشق را در فهرست غذای روح خويش قرار دهيم زيرا به خوبی آگاهيم که غذای روح انديشه است.

و از هم اکنون به همه چيز و به همه کس عشق بورزيم،

نور بنوشيم،

دوست داشته باشيم و باز هم عشق بورزيم.

عشق به يک دانه شن

به آفتاب، به بيابان

به شکست ،به شمع، به اشک

به تنهايی، به لبخند، به سجاده

به خدا ،به بهار، به سکوت

به ناکامی، به رنج ،به بی کسی

و به غباری که از بال پروانه بر پيشانی گل سرخ می نشيند!

تماميت هستی را به تماشا بنشينيم و به هر يک از آنها هوار هوار! عشق بورزيم ،زيرا می دانيم که تنها دوست داشتن و مهرورزی يگانه راه کاميابی و آسوده زيستن در هستی است، زيرا ذات خداوند«عشق» است!به ياد آوريم آن زمان را که خدا با خستگی وصف ناپذير خويش هستی را به تصوير کشيد، لختی نشست تا نفسی تازه کند، نيم نگاهی به آخرين و زيبا ترين مخلوق خويش کرد و نجوا کنان فرمود:

« تو را برای تجسم بخشيدن به عشق خلق کردم که با همه توان و هستی ات عشق بورزی و ايثار کنی تا فرشتگان بدانند، چرا بايد تو را تکريم کنند؟»

سپس با غباری از مهر خويش، طبيعت را از آن هفتمين سقف آبی آسمان گرد افشانی کرد و بد ين سان، همه هستی، عطر و طعم« عشق» را گرفتند.

اکنون خورشيد را به تماشا بنشينيد که چه مشتاق و شيفته و سخاوتمند و وسيع وبی نياز، نور خويش را بر همه، به يکسان بدون هيچ گونه چشمداشتی می افشاند و هديه می کند، زيرا از خالق خود آموخت که:

«عشق يعنی، ايثار!»

نگاه کن!پروانه را که جان عزيز خويش را فدای شعله شمع می کند و هستی اش را با ايثار و عشق در کوير آتش می سوزاند.

بنگر در پگاه فروردين گل را، که در اوج جوانی همه هستی خود را با سخاوتی شگرف برای زنبور عسل چون سفره ای لبريز از صميميت و مهربانی می گستراند تا زنبور عسل بيايد و همه هستی او را در يک جرعه سر کشد!

به تماشا بنشين ،ماهی قرمز برکه ی تنهايی را که در ميان آب های آبی آرام به گرسنگی جوجه های مرغ ماهيخوار می انديشد و ذهن نگران و آشفته اش خواب را ازچشمان خسته و مهربانش می ربايد و به ابن بهانه !آن قدر خرامان خرامان در سطح آب خودنمايی می کند تا لحظاتی چند، اندام کوچک او ضيافت رنگينی شود برای سفره خالی مرغ ماهيخوار و جوجه هايش!با اين عمل ،ماهی قرمز برکه، رسالت خويش را به انجام می رساند، زيرا او آمده بود تا با مرگ ظاهری خود پيام آور عشق خداوند باشد در روی زمين!

نگاه می کنيم که سر گله آهوان در دشت چگونه اندام ترد و نازک خويش را ايثار می کند و با چشمانی معصوم به دندان تيز پلنگ می نگرد که تا چند لحظه ديگر او را می درد و او از ترس بر زانوان نازکش می لرزد، اما می ايستد تا پلنگ او را پاره پاره کند و بعد از ريختن خون او، ازخون بقيه آهوان بگذرد!

آن آهو با ايثاری شگرف جان خويش را فدای يارانی می کند که حتی غالب آنها را نمی شناسد، ولی آهو به خوبی می داند که خود را به خاطر عشق ذبح می کند و در دل نجوا می کند:

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است!

عشق تجسم عينی می يابد در وجود نرم و لطيف آن بره ای که خود را در مقابل چشمان عقاب به نمايش می گذارد و به فرار تظاهر می کند!زيرا در ذهن سپيد خويش می انديشد که جوجه های عقاب چند روزی است که هيچ نخورده اند و لحظاتی بعد، اندام نرم او چاشتگاه سفره جوجه های عقاب می گردد و در آخرين دم حيات خويش، لحظه ای که خواب مرگ ،آرام آرام پلک هايش را فرو می بندد، شاهد رويش لبخند شعف و شادمانی است بر گونه های کوچک جوجه عقاب ها و در دل به خويش می بالد که توانسته است آن عشق خداوندی را تجسم عينی بخشد و رسالت خود را به اتمام برد!

نگاه کن!زنبور عسل زمانی که گرده گل ها را طی ساعت ها و ماه ها با وسواس و دقتی شگرف در لانه خود به عسل تبد يل می کند و بعد از تحمل آن همه رنج وقتی مشاهده می کند دسترنج او ،کام اشرف مخلوقات را حلاوت می بخشد، در پوست خود نمی گنجد که مسئوليت و وظيفه خويش را به نحوی مطلوب به انجام رسانده است و بدين ترتيب حياتش معنا يافته!

آری!اين گونه ترنم طربناک عشق با تفکرژرف خداوند در ذره ذره ی غبار هستی جاری است!

اکنون با رويت هجوم ايثار و عشق در طبيعت به خوبی آگاهيم که بايد،

« همه هستی خويش را يک لقمه نورکنيم و در دهان گرسنه ای بگذاريم تا سير گردد اما، از ايمانش نپرسيم!»

تنها دراين لحظه شکوهمند و شيرين است که ما شبيه خداوند می شويم و پژواک لبخندش را در آسمان می شنويم که شعفناک و شوقمند می سرايد:

آفرين بر نيکو ترين خلقت من!!

آری! در اين لحظه عطر آگين است که ما شميم حضرت دوست را به همراه خود به ارمغان می آوريم و محبوب مطلوب آن معبود می شويم.

دوستان خوبم، وقتی اين متن رو خوندم به نظرم جالب اومد، ونتونستم هيچ قسمتيش رو حذف کنم ،اما در حقيقت همشو نوشتم تا فقط وفقط به جمله سبز رنگ برسم. پس ببخشيد اگر طولانی بود.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 14:40  توسط ساروخانی  | 

چند روز بيشتر به پايان سال جاري باقي نمونده وهر كسي سرگرم يه كاريه.

هر كدوم از ما ميخوايم كارهامونو در اين چند روز سر وسامون بديم و براي

ورود به سال جديد هيچ دغدغه اي نداشته باشيم.

يكي خونه تكوني ميكنه'يكي خريد ميكنه'يه عده كارهاي اداري شونو جمع وجور مي كنند و...

شايد همه ي ما وقتي صحبت از سال نو ميشه به ياد تيپ وظاهرمون مي افتيم.

براي عيد چي بخريم'چي بپوشيم'خلاصه به آراسته بودن خودمون خيلي اهميت ميديم.

 

اما ايا به اين فكر ميكنيم كه در لحظات قبل از سال تحويل'روحمونو'قلبمونو' تغيير بديم.

آ يا از درگاه خدا مي خواهيم كه خدا يا : تو كه در لحظات تحويل سال 'همه چيز را

دگرگون مي كني'روح و قلب مرا هم تغيير بده؟

نمي دونم' شايد امسال خيلي ها لحظه ي تحويل سال در خواب ناز باشند.

چون:

امسال'سال تحويل در نيمه هاي شب است.درست زماني كه همه جا در سكوت و

آرامش مطلق است. چه لحظه هايي با شكوه تر از لحظات باقي مونده به آغاز سال جديد.

چه لحظاتي عرفاني تر از آن است كه يك ساعت قبل از شروع سال نو در نيمه ي شب

با خداي خودمون خلوت كنيم و براي انجام كارهاي خوبمون در سال جديد با او عهد ببنديم.

 

چه خوش است! دعا ي شب  'زمزمه ي العفو العفو

حال وهواي شب چه خوش است! حمد وثناي  شب چه خوش است!

خداي شب هايم! عفو كن تو مرا' ببخش بدي هايم را.

مگر خداي شب و خداي روز داريم؟ نه' خدا يكي است' اما بيشتر در خلوتگاه هاست.

چه خوش است صفاي شب و نماز شب!

خدايا تو زير بال ما را گرفتي. تو حال گناه را از ما گرفتي. تو راه گناه را بن بست كردي.

تو راه معنويت را براي ما باز كردي.

چه خوش است آن دلي كه با تو خوش است.

خدايا تو نيازم دادي' راه بندگي را يادم دادي' از اول كودكي و نوزادي  معلمم شدي.

تو شدي يقينم.وارد يقين شدم'عاشق دين شدم. لب نهادم به لب درياي عشق'

عاشق شدم ولب نهادم به لب درياي عشق' قطره اي بر زبان من چكيده شد'

قطره اي از عقل و ايمان چكيده شد و عاشق دين شدم.

اي كبوتر دل من پرواز كن' پر بزن به سوي خدا برو' پر و بال باز كن'

دستت را به سوي محبوبت دراز كن' تقاضاي نياز كن تا او نازت كند.

چشم گناه ببند' چشم معرفت باز كن تا او نازت كند.

 

و در آخر اميدوارم كه: با قلبي سر شار از محبت وارد سال نو بشيم
+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 18:34  توسط زارعی  | 

سلامم به گرمای دلت ای دوست

+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1385ساعت 17:29  توسط ساروخانی  |