تبليغاتX
دوستانه

 

بارالها،

دست بسته ای را که می نگری ،دستی است که در آغوش خطا آویختم؛پای ناتوانی را که نظاره می کنی ،پایی است که در منجلاب عصیان گذاشتم؛سر فرو افتاده ای را که چشم دوخته ای،سری است که در برابرت به طغیان فراز کردم.

... واینک سا یه های خود فریبی بر وجودم پا نهاده اند و من در ورطه های انجماد و تاریکی های نخوت گرفتار آمده ام.

خدایا،

مبادا که روح انسانیم از بلندای آسمان تواضع بیش از این در برهوت تکبر فرو غلطد.مبادا که تیغ ریا رشته تسبیحم را از هم بگسلدو ذکرم را از فکر تو تهی گرداند.

خداوندا،

نام آشنایت التیام دردهای کسی است که رها نشد از غصه غربت؛و مرحمتت مرهم زخم های کسی است که در هر قدم زندگی هزارخارمعصیت به جانش خلیده است.

معبودا،

دلم اگر رخوت زمستان را پشت سر گذاشت،سجاده تضرع به آستان تو خواهم گشود و- چشم در چشم آینه عمر تباه شده ام - بهار را سرا سر خواهم بارید؛تا شاید شقایق زار سینه ام جوانه عشق برویاند.

بزرگا،

چنان کن که به مدد تو از بیابان حیرت بگذرم و گام به وادی امن و قدس تو بگذارم.اگر ستیغ آرزو را بتوانم که در نوردم،به سوی سپیده سرازیر خواهم شد.اگر دست ارادتم به دامن آفتاب برسد؛هرگز غروب نخواهم کرد.

عزیزا،

                         اگر منم،که بدا به شقاوت من؛و اگر تویی ،که خوشا کرامت تو.

+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1386ساعت 14:54  توسط ساروخانی  | 

زيبايي ِ حقيقي تابشي است كه از مقدس ترين مقدسات ِ روح بر مي آيد و

جسم را نور باران ميكند.

زيبايي نيرويي است كه از وجودمان سرچشمه ميگيرد و در وراي بينايي مان

پايان مي يابد.

زيبايي،زبان آسماني خود را دارد كه ارزشمند تر از زبان جاري بر لبان ماست.   

زباني كه همه ي انسان ها آن را درك مي كنند،درياچه اي آرام كه جويبارهاي

آوازخوان را به ژرفاي خود مي خواند و به آنها آرامش مي بخشد.

 

زيبايي آن است كه روح مان را به سوي خود مي خواند.آن كه چون مي بينيمش،

ما را به ببخشش وامي دارد تا خواستن.

زيبايي آن است كه چون از ژرفاي وجود خود به سويش دست مي يابيم تا آن را

به درون خود ببريم،احساسش ميكنيم.

 

زيبايي،پيوندي است ميان شادي وغم.همه ي آنچه درنهان دركش مي كنيم و ناشناخته

مي شناسيمش ودر سكوت به آن گوش مي دهيم.

 

زيبايي...نه آن تصويري است كه به چشم آيد و نه آن ترانه كه به گوش رسد،زيبايي

تصويري است كه با چشمان بسته هم آن را مي توان ديد وترانه اي است كه با گوش هاي

بسته هم مي توان آن را شنيد.

 

آن گاه كه زيبايي بر تخت با شكوه خود نشسته باشد چهره اش را بر ما نمايان ميكند،

اما ما به نام هوس،خود را به او نزديك مي كنيم،تاج پاكدامني اش را از او مي رباييم

و ردايش را به شرارت هاي خود آلوده ميكنيم.

 

زيبايي خود پله اي است كه دانايان پا بر آن مي نهند و به سرير حقيقتي كه در قيد حيات

است نزديك تر مي شوند.وز

زيبايي باغي است كه شكوفه هاي جاودان دارد و تا ابد فرشتگان در آن به پروازند.

 

به هر جا كه بنگري زيبايي خداي مرا مي بيني،آن زيبايي كه در تمام اشكال طبيعت

هويداست.

+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:18  توسط زارعی  | 

 

«آنتوان دو سنت هگزوپری» در کتاب شازده کوچولو، دوستی را «اهلی کردن» ناميده و شروع آشنايی عاشقانه روباه و شازده کوچولو را چنين می سرايد:

روباه گفت:«سلام!»

شهريار کوچولو گفت:«کی هستی تو؟عجب خوشگلی!»

روباه گفت:«من يک روباهم.»

شهريار کوچولو گفت:«بيا با من بازی کن، نمی دانی چقدر دلم گرفته!»

روباه گفت:«نمی توانم با تو بازی کنم ،هنوز اهلی ام نکرده اند.»

شهريار کوچولو گفت:«اهلی کردن يعنی چه؟»

روباه گفت:«آدمها تفنگ دارند وشکارمی کنند، اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغی می گردی؟»

شهريار کوچولو گفت:«نه، پی دوست می گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟»

روباه گفت:«اهلی کردن يک چيزی است که پاک فراموش شده، يعنی، ايجاد علاقه کردن!»

شهريار کوچولوبا شگفتی گفت:«ايجاد علاقه کردن!»

روباه گفت:«معلوم است.تو الان برای من يک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ديگر، نه من احتياجی به تو دارم ،نه تو هيچ احتياجی به من.من برای تو يک روباهم ،مثل صد هزار روباه ديگر، اما اگه منو اهلی کردی هر دو به هم نيازمند خواهيم شد. تو برای من در همه عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنيا يگانه خواهم بود!

الان زندگی يکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم، آدم ها مرا. همه مرغ ها عين همند. به همين جهت در اينجا اوقات به کسالت می گذرد ولی اگر تو منو اهلی کنی، انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی.

آن وقت صدای پايی را می شناسم که با هر صدای پای ديگری فرق ميکند.

صدای پای ديگران مرا وادار می کند توی هفت سوراخ قايم بشوم، اما صدای پای تو مثل نغمه ی موسيقی مرا از سوراخم بيرون می کشد.

تازه نگاه کن! آن جا، آن گندمزار را می بينی؟برای من که نان بخور نيستم ،گندم چيز بی فايده ای است.گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمی اندازند و اين جای تاسف است!اما تو موهای طلايی داری.

پس وقتی اهليم کردی، محشر می شود!چون گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می اندازد، آن وقت من صدای وزيدن باد راکه تو گندمزار می پيچد، دوست خواهم داشت...

حالا اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!»

شهريار کوچولو جواب داد:«دلم که خيلی می خواهد اما وقت چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آورم!»

روباه گفت:«آدم فقط از چيزهايی که اهلی می کند، می تواند سر در آورد.انسان ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند.همه چيز را همين جور حاضرآماده از دکان ها می خرند، اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست!

تو اگر دوست می خواهی خب، منو اهلی کن!»

شهريارکوچو لو پرسيد:«راهش چيست؟»

روباه گفت : «بايد خيلی خيلی حوصله کنی.اولش کمی دورتر از من به اين شکل لای علف ها می نشينی، من زير چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هيچی نمی گويی- چون کلمات سر چشمه ی سوء تفاهم ها هستند- عوضش می توانی هر روز يک خرده نزديک تر بنشينی.»

فردای آن روز شهريار کوچولو آمد.

روباه گفت:«کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی، اگر مثلا: هر روز سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلو تر برود، بيشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم.ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن.آن وقت است که قدر خوشبختی را ميِ فهمم!!

اما اگر تو وقت وبی وقت بيايی، من از کجا بدانم چه ساعتی با يد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟»

به اين ترتيب شهريارکوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه جدايی نزديک شد...

روباه گفت:«آخ! نمی توانم جلو اشکم را بگيرم!»

شهريار کوچولو گفت:«تقصير خودت است.من که بدت را نخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.»

روباه گفت :«همين طور است.»

شهريار کوچولو گفت:«پس اين ماجرا فايده ای برای تو نداشته ؟»

روباه گفت:«چرا ،برای خاطر رنگ گندم!

اما وقتی خواستی با هم وداع کنيم ،من به عنوان هديه رازی را به تو می گويم.»

شهر يار کوچولو بار ديگر به تماشای گل ها رفت و گفت:«روباهی بود مثل صد هزار روباه ديگر او را دوست خود کردم و حالا تو همه عالم بی همتاست.»و برگشت پيش روباه و گفت:«خدانگهدار!»

روباه گفت:«خدانگهدار!و اما رازی که گفتم خيلی ساده است!

جز با چشم دل نمی توان خوب ديد. آنچه اصل است از ديده پنهان است. ارزش گل تو به قدر عمری است  که به پاش صرف کرده ای.

انسان ها اين حقيقت را فراموش کرده اند، اما تو نبايد فراموش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چيزی که اهلی کرده ای مسئولی!»

شهريار کوچولو زير لب زمزمه کرد:«جز با چشم دل نمی توان خوب ديد.آنچه اصل است از ديده پنهان است!»

 

خوبان!بايد بکوشيم روابط پاکيزه و دوستی های با ارزشمان تاريخ مصرف نداشته باشد وبکوشيم با انتخابی آگاهانه و فهيم روی شيشه دلمان حک کنيم؛تاريخ مصرف ندارد!!

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1386ساعت 16:10  توسط ساروخانی  |