تبليغاتX
دوستانه

گاهی باید شاپرک های ذهنت را لا به لای علف های هرز باغچه ی خیالت به پرواز در آوری.

گاهی باید تمام ثانیه هایت را حتی صورتی ترینشان را هم با احساست ببوسی و به دست زلالی اشک چشمانت بسپاری تا سر انجام در باتلاق خاطرات زندگی ات فرود آید.

گاهی باید با پرنده ی آرزوهایت اوج بگیری در آسمان بی کران رویاهایت و سر دهی سرود فریادهای بی صدایت را.

گاهی باید همچون موج در لا به لای گندم زارهای نیایش هایت بپیچی تا شاید روزی داس اجابت آنها را از ریشه ی تعلقات بر هاند.

و گاهی که نه،همیشه باید ریشه ی اندیشه هایت را با"ان ربک یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر انه کان بعباده خبیرآ بصیرآ"آبیاری کنی تا خشک نشوند در زیر خاک های جاهلانه ی تصوراتت.

+ نوشته شده در  بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:9  توسط   | 

 

زندگی یک پاداش است

آری٬فرصتی مغتنم یافته ایم

تا

ببالیم...ببینیم...بدانیم...بفهمیم و باشیم.

 

هر لحظه با گذشته وداع کنیم

هر لحظه خود را از گذشته پاک کنیم

در دنیای شناخته بمیریم

تا

به دنیای نا شناخته راه یابیم.

با مردن و لحظه لحظه تولد یافتن

خواهیم توانست زندگی را زندگی کنیم

و

مرگ را نیز هم.

 

هر لحظه را به گونه ای زندگی کنیم

که گویی واپسین لحظه است

و کسی چه می داند

شاید آخرین لحظه باشد...

***

در شبی بارانی کسی متولد شد

که

صدایش آرام تر از نسیم

نگاهش زیباتر از خورشید

دلش پاک تر از آسمان

قلبش زلال تر از آب

و دستانش سبز است،سبزتر از دست فرشتگان...

 

ای مهربان،

ما

از میان واژه های زلال

دوستی را برگزیده ایم

آنجا که

برف های تنهایی

آب می شوند

در صدای تابستانی یک دوست

و آنگاه

از ژرفای نیلی اندوه

تا ارتفاع دوستی دوست

با گام اشتیاق دویده ایم

تا بر چشمه های پاک رسیده ایم

***

خانم جباری عزیز،تولدت مبارک.

خدا رو سپاس گزاریم که حضور سبزت رو به ما بخشید

و ممنونیم از اینکه دوستی دستانت رو به ما هدیه می کنی

در پناه خدای مهربون ،همیشه موفق باشی

 

+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:19  توسط دوستانه  | 

 

گرچه نرگس نیستم تا در زلال برکه ی ساکن 

 یا در آب چشمه ی جاری

 عکس خود را بینم و مبهوت بنشینم

 لیک خود را بیش ازو بازیچه ی آیینه می بینم

صبح امروز این حقیقت را مسلم یافتم ، آری

 خیره در تصویر خود بودم

فکر من می گفت کاین آیینه ،‌ نقاشی است بد فرجام

در هنر یکتا ولی ناکام

مهر گمنامی به نامش خورده از بی مهری ایام

انتقامش را ز ما خواهد گرفت آرام

با قلم موی زمان ، تصویر ما را آنچنان تغییر خواهد داد

کز جوانی هر چه در یاد است ،‌ ویران گردد از بنیاد 

 با چنین اندیشه ، چینی بر جبین خویش افزودم

آه ، شاید در ضمیر صاف آیینه

 نرگسی بودم که نقش خویش را بر آب می بیند

 یا کهنسالی که تمثال عزیز نوجوانی را 

 واژگون در قاب می بیند

ناگهان در برکه ی شفاف آیینه

چشمه ای آشوبگر جوشید 

 عکس من صد پاره شد ، هر پاره را موجی فرو پوشید 

 چشم من ، گویی که این هنگامه را در خواب می بیند

لحظه ای دیگر

 پاره های عکس من ظاهر شد از اطراف آیینه 

 جمع شد ، تصویر دیگر شد 

 چشم ،‌ گویی چشم پیشین بود 

 گونه ، گویی گونه ی دیرین

لیک در ترکیب ،‌ با تصویر اول نابرابر شد

هر چه در بیگانگی کوشید

 با من از او آشناتر شد

من در آن تصویر ، سیمایی نجیب و نازنین دیدم 

 آه ، سیمایی که موهوم است اما جز حقیقت نیست 

 در دل چشمش ، هزاران چشم شوخ شرمگین دیدم 

 آه، چشمانی که در ابعاد تنگ هیچ صورت نیست

من در آن تصویر ، مهر و کینه را با هم قرین دیدم 

 گرچه این اضداد را هرگز به صورت ، هیچ وحدت نیست 

 من در آن آیینه ی روشن 

 صبحگاهان این چنین دیدم

 لیکن کنون ، شامگاهان است

برکه ی آیینه ، همچون صبح رخشان است

هیچ آشوبی در اعماقش نمی روید 

 من اگر گامی گذارم پیش

 عکس رخسارم در آفاق زلالش باز خواهد تافت 

 لیک با من ، آن ضمیر خفته ی بیدار می گوید 

 گرچه نرگس نیستی ، اما غریقی در وجود خویش

چشمه ای باید که در آیینه یا در سینه ات جوشد

چشمه ای باید که موجش عکس رویت را فرو پوشد

تا به جای خویش آن سیمای پاک پرتو افشان را توانی یافت

 «آوای آزاد٬ نادر پور»

 ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1386ساعت 15:40  توسط ساروخانی 

پیش از زینب(س) هیچ خواهری را ندیده بودند که رسول خون برادر باشد.

زینب(س) کربلا را در آغوش کشید و عاشورا را بر شانه نشاند.درسلوک اسارت،همه جا را زیر پا گذاشت و به دنیا آموخت که چگونه می شود پای بر جای ماند و ذلیل نشد.شهادت در اسارت بود که به راه افتاد و انتشار یافت و همه جایی شد.

اگر شانه های اسارت خواهر نبود ،کوله بار شهادت برادر بر زمین می ماند.اگر زینب(س) نبود،دیوارهای دنیای دین نما را که پس می زد؟ کوفه را که بیدار می کرد؟ شام را که روشن می ساخت؟خواب و خیال و خمیازه های مردم را چه کسی می شکست؟

اگر زینب(س) کربلا و عاشورا را با خویش به سیر اسارت نمی برد،چگونه جغرافیای خاک  " کربلا" می شد و تاریخ زمین "عاشورا"؟

یک تن باید باشد که پیکر پر خون کربلا را افتان و خیزان بر دوش کشد و با خویش به پشت جبهه آورد؛و همه جای را جبهه سازد؛بوی کربلا و رنگ عاشورا را بر افشاند و برانگیزد؛کسی باید باشد که نامردی ابن زیاد و بی دینی یزید را بگوید و بر ملا سازد؛یکی باید باشد که نگذارد کربلا را زنده به گور کنند؛

و زینب(س) همان یک تن است.

 ای شکوه حماسه در سراپرده ی حیرت!

ای زخم خورده ی نینوا !

ای بانوی خورشیدهای دربند!

ای زینب قهرمان! تو که خود،وسعتی به اندازه ی همه ی سوگ های آفرینش داشته ای ،تو که خود دریای بیکران اشک را، ساحل بودی،چگونه باید بر تو سوگواری نمود،که ما سوگواری را از  تو به یاد داریم.


هجران غم انگیز احیاگر  حماسه های جاوید کربلا را به محضر آقا امام زمان و محبان آن بانوی صبر تسلیت می گوییم.

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1386ساعت 3:58  توسط دوستانه 

 ز لیلی من شنیدم یا علی گفت٬ به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون است٬ که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد٬ به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت ٬دعایی کرد و او هم یا علی گفت

یقین پروردگار آفرینش ٬به موجودات عالم یا علی گفت

خمیر خاک آدم را سرشتند٬ چو برمی خاست آدم یا علی گفت

مسیحا هم دم از اعجاز میزد٬ ز بس بیچاره مریم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمیشد٬ گمانم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده میشد٬ یقین آن جا علی هم یا علی گفت


می خوام از تو بنویسم تو که مرد روزگاری

توی این مرثیه بازار تو یه شعر تازه داری

تو شبیه احترامی نازنین مث یه حاجت

مث یه تندیس پاکی لحظه ی ناب عبادت

می خوام از تو بنویسم تنها تو نیستی غریبه

تو که یاد دادی به چشمام دنیا اندازه ی سیبه

با تو تو نوروز هر سال نحسی سیزده به در شد

گُلا ون یکاد می خوندن وقتی اسم تو پدر شد

با تو از تموم شب ها بی ستاره رد شدم من

لهجه ی  ناب بهارو به خدا بلد شدم من

تو یادم دادی شکوه معنی امَن یجیبو

واژه واژه ی نمازو این قرائت نجیبو

دست تو تو باغچه هامون گلای اطلسی کاشته

توی آسمون سفره ماه کامل و گذاشته

توی این شبای منحوس قصه هات معجزه گر بود

روی گلبرگای خونه واژه ی پدر پدر بود

تو هنوز از تیر آرش یه کتابچه قصه داری

از تو خاطرات کهنه‌ت قصه های نو می یاری

هنوزم شبای یلدا بهترین لحظه هات

درمون چشمای خسته‌ت حافظ و شاخه نباته

توی این ولوله ی شوم آغوش تو مث کوهه

امن ترین پناه قلبم تکیه گاهی باشکوهه

مرد بارونی خونه! تویی ناجی و بهانم

پیش کش تموم دردات واژه واژه ی  ترانم 

***

عید همگی مبارک

 

+ نوشته شده در  ششم مرداد 1386ساعت 13:30  توسط دوستانه  |