تبليغاتX
دوستانه

 

خداوندا !

در این برهوت عاطفه، هر که را تتمه دلی برای مهرورزیدن هست، گرامی بدار و سرش را به سنگ جفا آشنا مکن.

خدایا !

کاری بکن که دل قرار بگیرد !

خدایا !

عاشقان را بساز و خستگان را بنواز !

خداوندا !

پناه بر تو از جمود و تحجر، پناه بر تو از سیاهدلی، سیاه اندیشی و سیاه بینی.

خدایا !

به هر که میوه سنگین عشق می دهی، شاخه وجودش را می شکنی. تو خود مرهم شاخه های شکسته باش.

خدایا !

به دلهای پروانه وش شمعی شایسته عنایت کن !

ای مخاطب آشنای دردهای نگفتنی !

اگر بناست بسوزیم طاقتمان ده و اگر بناست بسازیم قدرتمان ده !

 ای معشوق ازلی !

الفبای سخت دوست داشتن را به ما بیاموز !

خدایا !

ما اگر بد کنیم، تو را بنده های خوب، بسیار است.

تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگری کجاست ؟!

خدایا !

خسته ایم ، دلگشاتر از تو کیست ؟! درمانده ایم، کریمتر از تو کجاست ؟!

خدایا !

گفتی که دل شکسته باید آورد. یعنی دل از این شکسته تر می خواهی ؟

خداوندا !

حیران توایم ! حیرانترمان کن !

خدایا !

هر که مست از شراب چشم تو نیست، زنده به چیست ؟!

خدایا !

به ما آداب عاشقی بیاموز !

خدایا !

به چشم گریه بیاموز !

خدایا !

ما را به جرعه ای از عشق مهمان کن و برقی از منزل لیلی بدرخشان تا خرمن وجودمان را خاکستر کند.

خدایا !

سر بر دامن که بگذارد، دلخسته ای که جز تو پناه ندارد ؟!

 ای بانی مهربانیهای پنهان !

به ما ظرفیت مهربانی بی اجر و مزد عنایت کن !

ای خدای کرشمه های پنهان !

لرزش دلهای عاشق را با نگاه خودت، آرام کن و ارتعاش پلکهای خواهش را به کرشمه ای قرار ببخش.

 ای پناه اشکهای پنهان !

خوشا به حال آنان که اشک را نه بر گونه های خویش که بر دامان دستهای تو می بارند.

خوشا به حال آنان که در گریه های شبانه ، سر بر شانه تو دارند .

ما را آغوش اجابتی این چنین ، عنایت کن

" باور "

 

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1386ساعت 2:40  توسط ساروخانی  | 

این بود اولین و زیباترین عبارتی که از لا به لای تمام دست نوشته هایت از بر کردم:"به نام خدای جوجه قناریهای زرد"

یک،دو،سه،چهار،پنج،...این صدای دخترکی بود که با التماس از عقربه ی ثانیه شمار ساعتش می خواست تا هر چه زودتر میدان لحظه ها را دور بزند.خوشحال بود از اینکه حتی برای مدتی دل تنگی هایش فراموشش می شود.

وقتی صدای پایش را می شنید لب هایش پر می شد از لبخند،باران اشک هایش امانش نمی داد اگر تنها احساس می کرد وجودش حتی ذره ای آزرده شده باشد.

دخترک همیشه آرزو می کرد:

ای کاش امشب تمام نا گفته هایش را درد دل کند در پس گوش های ذهنم،ای کاش زمان آنقدر به ما مهلت دهد تا در دشت نرگسی ها

سجده کنیم و تمنای رویاهایمان را در کف دستانمان گذاریم و به سوی آسمان اجابتش دراز کنیم.

اما زمان آنقدر عاطفه نداشت که به احساس وفا کند،احساس را زیر پایش له کرد و گفت:دیگر دوستی و دوست داشتن بس است،بایدحتی بهترین بهترینت غریبه ای باشد برای تو و خداحافظی پاسخ این همه دوست داشتنت باشد.

.

.

.

خداحافظ همین حالا

+ نوشته شده در  بیست و نهم شهریور 1386ساعت 14:52  توسط  

 

یک ظرف پر از خرما، کاسه آشی و سبدی پر از سبزی های تازه و قالب کوچکی پنیر، سفره را آماده کن...

 

پدر ومادر را، خواهران و برادرانت را مهربان تر باش، دور هم که نشسته اید، صمیمیت خانواده را دوره کن

همانجا کنار مهربانی مادر و عظمت پدر. با احترام بنشین، تکرار که نمی شود این دور هم نشستن ها.

حالا نان سنگک هم بوی ایمان می دهد، کتاب مقدس قرآن را فراموش مکن.

 

دلت از غل و غش که خالی شد ، خوب مطهر شو.

 

برخیز، بارانی شو.پر از طراوت. خیس شو از رنگ وضو...سجاده ات را که پر از نرگسی ها کرده بودی،

باز کن...

 

برخیز و به احترام میزبان، قیام کن، چنان بزرگی اش را تکبیر بگو که(او)به داشتن چنین بنده ای، به خود ببالد...

 

فراموش مکن آمده ای میهمانی ، محترم باش و احترام کن تمام مقدسات را...

 

دروغ، ریا، غیبت، تهمت و تردید همه را همین حالا که آماده هستی، دور بریز،همه را از خودت پاک کن...

 

حالا میزبان به استقبالمان آمده ، نگاهمان که می کند ، زیباتر می شویم.

 

آیینه شو...خودت را تماشو کن ، حالا آراسته تر از همیشه به میهمانی خدا آمده ای.

 

دستانت پر از دعاست ، حالا دیگر گرسنگی و تشنگی فراموشت شده...

 

پر از یاد خدایی...عین روزهای خدا را زندگی می کنی و لحظه های ناب الهی را بی قرار می شوی...

 

سحر که پر از مهتاب شدی ، آسمان را شایسته باش ، هنگام افطار مبارک شو ، تماشایی باش ،

 

تا می توانی نیکی کن همه را، آنقدر روشن شو که یازده ماه دیگر،هرگز تاریکی را دچار نشوی... .

 

   

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 3:5  توسط دوستانه  | 

 

پيش از آنكه انسان پا بر زمين بگذارد خداوند تكه اي خورشيد و پاره اي ابر به او داد و فرمود:

 

آي اي انسان زندگي كن و بدان در آزمون زندگي اين ابر و اين خورشيد فراوان به كارت آيد.

انسان نفهميد كه خداوند چه مي گويد.

پس از خداوند خواست تا گره ي ندانستنش را قدري بازکند.

خداوند گفت اين ابر و اين خورشيد ابزار كفر و ايمان توست.

زمين من آكنده از حق و باطل است.

اما اگر حق را ديدي خورشيدت را به در كش تا آشكارش كني،

آنگاه مومن خواهي بود.

اما اگر حق را بپوشاني نامت در زمره ي كافران خواهد آمد.

انسان گفت: من جزبرای روشن گري به زمين نمي روم.

و مي دانم اين ابر هيچ گاه به كارم نخواهد آمد.

 

انسان به دنيا آمد اما هر گاه حق را پيشاروي خود ديد چنان هراسيد كه خورشيد از دستش افتاد.

 

حق دشوار بود و ناگوار.

حق سخت و سنگين بود.

پس هر بار كه با حقي رويارو شد آن را پوشاند تا زيستنش را آسان کند.

فرشته ها مي گريستند و مي گفتند:

حق را نپوشان...

حق را نپوشان...

اين كفر است...

 

اما انسان هزاران سال بود كه صداي هيچ فرشته اي را نمي شنيد.

انسان كفران كرد

وكفر ورزيد

و جهان را ابرهاي كفر او پوشاند.

 

انسان به نزد خداوند باز خواهد گشت

و خداوند خواهد گفت

قسم به زمان كه زيان كردي

حق نام ديگر من بود...

 

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:30  توسط زارعی