تبليغاتX
دوستانه

لذت بخش ترین لحظه برای برادر ، این است که بگویند : خداوند به تو خواهری عطا کرده و لذت بخش تر از او لحظه ی شادمانی پدر و مادر است . عزیز دلم ! وقتی تو به دنیا آمدی ، همه خوشحال بودند . اما هاله ای از غم چهره ها ر ادر بر گرفته بود . در چشم جدم رسول خدا ، غم نمایان بود و غصه را می شد در نگاه بابا علی و مادرمان دید .

تو را آوردند . گریه می کردی . تو را در دامن جدمان رسول خدا قرار دادند . همانجایی که باعث آرامش من بود . اما ... باز هم گریه . در آغوش بابا جای گرفتی . ولی گریه ات قطع نشد . تو را به برادر خوبم حسن دادند . حسن با لبخند دلربایش به تو نگریست . ولی باز آرام نشدی . در آخر تو را برای من آوردند . در آغوشت گرفتم . همه ی نگاه ها ، به قنداقه ی تو و آغوش من بود . شاید می گفتند : حسین ، می تواند زینبش را آرام کند . چشمم که به صورتت افتاد ، آرام شدی و لبخند زدی . همه خوشحال شدند . بعضی ها رمز نگاه من و تو را فهمیدند . برخی نیز می گفتند : حسین در گوش خواهر نجوایی کرد . که زینب جان ! گریه ات را برای فرداها نگه دار . و زینب نیز آرام شد .

از آن به بعد دیگر رابطه ی من و تو ، زبانزد بود . همه می دانستند که زینب جان حسین است و حسین نیز محبوب دل زینب . در هر خداحافظی با تو به امید دیدار دوباره جان می گرفتم .

هر وقت چهره ی دلنشین تو را می دیدم ، خوشحال می شدم . میدانم که تو نیز با نگاه من ، غرق شادی می شدی .

اما نمی دانم چرا امشب ، با اینکه در کنار من نشسته ای ، غمناکی . نگران فردای منی ؟ می ترسی تنها بمانم ؟ ... نه ... من از یارانم مطمئنم . بهتر از آن ها را نمی یابی . من باوفاتر ار آن ها را نمی شناسم . ناراحت مباش . آن ها مرا رها نخواهند کرد . اگر دستور من نبود ، همین امشب ، حاضر بودند جانشان را فدا کنند .

اما ... من به فکر توام . فردا عصر چه می کنی ؟ وقتی خیمه ها را آتش زدند ، کجا می روی ؟ عزیز دلم!  خواهر خوبم ! یک خیمه ی نیم سوخته می ماند . بچه ها را آنجا جمع کن . همه را آرام کن . وقتی همه به خواب رفتند ، زیر نور مهتاب ، بیا .

بیا که حسین در گودال قتلگاه ، منتظر توست . و برای دیدارت لحظه شماری می کند .

...

زینبم آمدی ؟ خوب کردی . کاش زودتر می رسیدی تا مادر را زیارت کنی .

میزبان مادر بودم . بوی او را احساس می کنی ؟ بیا که تو نیز بوی مادر می دهی . گریه ات نیز گریه ی مادر است .

می پرسی آیا تو حسین منی ؟ آیا تو عزیز دل زهرایی ؟ آری زینب . من ، حسین توام . عزیز دل زهرا . بیا . می خواهی حنجر بریده را ببوسی ؟ ببوس . می خواهی بدن کبودم را ببوسی ؟ ببوس . اما نپرس که چرا کبود شده . از استخوانهای خرد شده ی بدنم نیز چیزی نپرس . آخر آن ده نفر ، نعل اسب هایشان را تازه کرده بودند . نمی خواهم دلت را بسوزانم ، ولی آن ها آنقدر با اسب تاختند ، که بدنم کبود شد . کبود مثل صورت مادر . سلام بر گریه های تو و سلام بر گریه های مادر .

 

سلام برآقایی که پیکرش درخون غوطه ور گردید

سلام بر غریب ترین غریبان

سلام بر لبهای از عطش خشکیده

سلام بر آن گونه های خاک آلوده

سلام بر آن محاسن به خون خضاب گردیده 

سلام  بر حسین

 

"زمانی"

التماس دعا

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1386ساعت 21:15  توسط دوستانه  | 

می دانی چرا دل غمینی ؟ می دانی چرا درونت را آتش فراگرفته ؟ می دانی با این همه سکوت و آرامش ، چرا امشب درونت پر غوغاست ؟... من می دانم .

تا کنون حدیث آب وآتش را شنیده ای ؟ تا کنون قصه ی دریا و تشنگی را فهمیده ای ؟ بگذار بی کنایه بگویم ، تا کنون قصه ی پر سوز و گداز لب تشنه و کنار فرات بودن را دیده ای ؟

...

خدایا ! چه می شنوم ؟ مگر من طاقت گریه ی اطفال حسین را دارم ؟

آخر من ابوفاضلم . پدر مهربانی .نمی توانم در مقابل العطش طفلان حسین آرام بگیرم .می گویند دشمن نمی گذارد... اما من در مقابل خود دشمنی نمی بینم . جز عده ای ترسو، که تا عزم جنگ کنم ، آنها طاقت نخواهند آورد.

می گویند شریعه نگهبان دارد و راه را بر تو می بندد... اما من عباسم .عبوس خشمگین در مقابل صف کفر .

پس ای مشک ! بیا . بیا تا دست در دست هم داده و قلب عزیز دلم زینب را شاد کنیم . ای مشک بیا تا با یاری هم ، قطره ی آبی به لب های تشنه ی حسین برسانیم . همو که وجودم بسته به وجود اوست و زندگی را بخاطر او می خواهم . همو که در کودکی ، پدرم دستم را در دستان او نهاد و در هنگام شهادت سفارشم کرد که مبادا تنهایش بگذارم و من نیز با خالق او عهد بسته ام که اگر مرا بکشند ، قطعه قطعه کرده و بسوزانند ، خاکسترم را بر باد دهند و این را هربارتکرار کنند ، او را رها نخواهم کرد ...

پس ای مشک پر از آب شو . آه ! چه آب زلالی ! کاش می شد قطره ی آبی نوشید .بگذار دست ها را پر آب کنم و لب های تشنه ی خود را سیراب .

اما نه ... مگر می توان بدون حسین ، آب نوشید ؟ مگر می شود او لب تشنه و من سیراب باشم ؟ آخر این رسم وفا نیست . دور باد آبی که بخواهد رسم وفای مرا بر هم زند .

بر می گردم و با حسین آب می نوشم.

اما مگر این روبه صفتان زشت روی می گذارند ؟ بخدا اگر دست راستم را جدا کنند ، از یاریش دست بر نمی دارم .

خدایا چه شده ؟ من وعده داده ام .مشک را با دندان می برم .

نه ... آنها در کمال ناجوانمردی ، مشک را هدف قرار داده اند . ای مشک تو مگر وعده ندادی که با من باشی ؟ نکند هدیه ی اطفال را بر زمین بریزی ؟ نگه دار . اندکی تحمل کن . آخر من جواب رقیه را چه دهم ؟ جواب سکینه را چه دهم ؟ ناله ی اصغر، جانم را می سوزاند .

ای مشک تو لااقل وفا داری کن... من دست ندارم تو مرا یاری کن

من وعده آب تو به اصغر دادم... یک جرعه برای او نگهداری کن

خدایا ! این نوایی دلنشین ، نوای کیست که مرا بسوی خود می خواند ؟ خدایا ! صدای ولدی عباس ، از کدام حنجر مبارک بیرون می آید ؟ خدایا این بوی خوش بوی کیست که مرا مست و مدهوش کرده ؟ خدایا کمکم کن . کمک کن تا بتوانم ببینمش .

وای ... باورم نمی شود . آیا خود اوست ؟ آیا او خود به بالین من آمده ؟

می خواهم از شوق پرواز کنم . ای کاش توان داشتم تا در مقابلش بایستم . ای کاش می توانستم دستان مبارکش را ببوسم .

زهرا جان ! خوش آمدی . مادر عزیزم ! خوب آمدی . آرزویم دیدن تو بود . آرزویم را برآوردی . ممنونم .حالا می توان بگویم . حالا می توانم صدا بزنم ...اخا ادرک اخاک العباس .

 

 سلام برعلمدارکربلا

 

"زمانی" 

                                               التماس دعا

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1386ساعت 22:16  توسط دوستانه  | 

همیشه در این فکر بودم که چه می شد یکبار دیگر جمال نورانی جدم را ببینم ؟ آخر چند بهار از زندگی من نگذشته بود که خزان فقدان رسول خدا به سراغم آمد. 

ای کاش می شد یکبار دیگر زیارتش کنم . 

این آرزوی شیرین من بود، تا اینکه با خبر شدم خداوند به حسینم ، به برادر عزیزم ،فرزندی عطا کرده .من ِ زینب ، منِ عاشقِ حسین ، سر از پا نمی شناختم . خصوصاً وقتی متوجه شدم چهره ی مبارکش ، مانند جدم رسول خداست . 

خدایا از تو ممنونم. آرزوی مرا در چهره ی علی اکبر برآوردی .بعد از این دیگر عشق من علی است . و هر روز که می گذرد ،علاقه ی من دو چندان و شبهات او نیز افزون می گردد. 

نه تنها من ، بلکه همه ، عاشق و شیفته ی او شده اند.حتی دشمن نیز به این شباهت اعتراف می کند. 

اما آنها که دیگر تحمل پیامبر سیرت دیگری را ندارند . 

آمده اند ...همه ی آن دیوسیرتان جمع شده اند . به قصدِ ریختن خونِ عزیزِ دلِ من حسین ، آمده اند ، اما مگر علی می گذارد ؟مگر او می تواند پدر را تنها ببیند ؟ 

آمده در مقابل مولای خود ایستاده و اجازه می خواهد .پدر جان ! تنها هدیه ی ناقابل من که می توانم به تو تقدیم کنم ، جان من است .خواهشم پذیرش هدیه است. 

پدر ، نگاهی به چهره ی جوانِ خود کرد ...چقدر سخت است ...چه سنگین است .مگر می شود دل از پاره ی جان برید ؟چه کند حسین با این همه دلبستگی ؟ 

علی ، مقابل برادرم حسین راه می رود . چه شده ؟ این چه رمزی است ؟ جلوتر بروم . بهتر ببینم .چرا حسین ، اینطور حسرت بار نگاه می کند ؟ چرا اشک می ریزد ؟ چرا ...؟ 

فهمیدم ... دانستم ... 

علی راه می رود و حسین قد و بالای او را می نگرد . 

آه ای آسمان و زمین تحمل کنید .می دانم سخت است . منِ زینب هم تحملم کم شده . طاقت دیدن اشک های حسین را ندارم . تحمل دیدن چهره ی غمگین عزیز دلم را ندارم . حسین جان بگذار اشک چشمانت را پاک کنم . عزیز دلم ! بگذار غم از صورتت بزدایم . نور چشمم ! بگذار من به جای تو اشک بریزم . من تحمل غم تو را ندارم . 

دست ها را بالا برد . برای فرزندش دعا کرد و دشمن را نفرین . 

دیگر جسم من روی زمین بود و روحم جای دیگری . انگار علی دل مرا با خود برده بود . برده تا میدان نبرد . خدا کند برگردد. 

صدایی مرا به خود آورد .« یا اَ بَةِ اَلعَطَشُ قَد قَتَلَنِی ...پدر جان تشنگی مرا کشت » 

خدایا ! علی ِ من برگشته ؟ عزیز دل من در کنار پدر ایستاده ؟ 

نمی دانم چه حکمتی در کار بود . چه رابطه ای میان کام علی و زبان حسین بود که علی را شرمنده به میدان بازگرداند. 

حال ِ اینبار حسین ، گونه ی دیگری است . خورشید ، رنگ غم به خود گرفته ، زمین و آسمان بی تابند و حسین ... چه شده است ؟ مگر چه پیش آمده که او خود را به میدان می رساند ؟ مگر چه شده که حسین صدا می زند خاک بر سر دنیا ؟ نکند علی من ...خدایا ...نمی توانم تحمل کنم . باید به میدان بروم . یا حبیباه ! یابن اخاه ! 

ای فرزند برادرم ! ای نور چشمانم !چرا غرق به خون افتاده ای ؟ از جا بر خیز . ببین بابای ِ خوبت صورت بر صورت تو نهاده . ببین حسین از تو جدا نمی شود . 

خدایا نکند نور چشمم بر سر نعش جوانش جان داده ؟خدایا نکند ... صورت برداشت . اما چه حال عجیبی ! حسین جان خواهرت به تو تسلیت می گوید . حسین جان ! صورت ومحاسنت ، از خون علی رنگین است . عزیز دلم ! چقدر شبیه پدر در شب قدر شده ای ! 

نور چشمم ! تحملم کم شده . تو عنایتی کن . دست مبارکت را بر قلب من بگذار تا آرام بگیرم . آه که اگر تو نبودی ، تحمل این مصائب چه سخت بود. 

 

 سلام بر علی اکبر

 

"زمانی"                                                                                                           التماس دعا   

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1386ساعت 3:14  توسط دوستانه  |