آرزوها در انتظار برآورده شدن
، با تو به بهار مي آيند .بر تن وسوسه هاي تمام نشدني
، لباس اعتدال بپوشان .فصل اخم و حرف هايي كه در سردي هواي شبانه بخار مي شوند
، گذشته .لبخندت را در آينه ي زلال چشمه ها براي خود تكرار كن
.كلمات كهنه را در سپيدي برف هاي آب شده ي رود بشوي
.حرف هاي تازه را چون ماهي هاي پولك نقره اي
، صياد باش .بگذار دو شكوفه ي تازه رسته براي لحظه اي در مردمك چشم ها قاب شوند
و نگاهت عطر مهرباني به خود بگيرد
.برف ها نشسته در لا به لاي ابرها به دوردست ها
، آن سوي سرزمين ، كوچ كرده اند .هوا باراني است
، منتظر باش .برخورد چترهاي باران خورده
، عابري را شايد با تو آشنا كند .هيزم شكن كنده ي غم هايت باش و در آتش سور چهارشنبه ات آن ها را بسوزان
.از پيله ي سخت تنهايي بيرون بيا
، پروانه شو .هواي دشت سبز عاشقي در انتظار بال هاي زيباي توست
.به تكرار سريع برف پاك كن روي شيشه ي ماشين زمان در جاده ي زندگي نگاه كن
.تابلو بازگشت ممنوع را به خاطر بسپار
. مقصد ، نرفته هاست .برگ هاي بي وفا را فراموش كن
.جوانه ها تازه روييده اند
.دستكش هاي چرمي قهر را با دندان سپيد محبت بيرون بكش
.بگذار دست هايت هواي آشتي بخورند
.همه ي درها كه بسته شد
، گريبان تنهايي امن ترين جا براي گريستن است .گريه
، فهم چشم ها را بالا مي برد .تنهايي را از حس تكرار خاطرات شيرين گذشته لبريز كن
.در دادگاه شبانه ي اعمال روزانه
، پيش از همه خود را ببخش .گاهي لازم است كه اسم روي شيشه ي بخار گرفته را فراموش كني
و نامي تازه روي ديوار احساست بنويسي
.فاصله هايي در انتظار فرو ريختن اند
.آن بهار را كه دستت به زنگ نمي رسيد
، به ياد بياور و فراموش نكن زماني مي رسد،كه هر چه زنگ مي زني هيچ كس در خانه نيست تا در را به رويت باز كند
.اين فاصله را زندگي كن
.زندگي زيباست
." محمدی "