تبليغاتX
دوستانه

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کار گشا می شود

 

نا امیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

 

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها،ناراستی ها،نامردی ها...

 

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

 

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند.

 

(ملاصدرا)

+ نوشته شده در  دوم اسفند 1386ساعت 15:29  توسط زارعی  | 

داشتم فکر می کردم به صدای تولد

تولد هر چیزی یه صدای خاص دارد

عزیزم تو دنیا چیزای بد زیادتر از اونیه که فکر کنی !

همیشه ارزش چیزای با ارزش به نایابی اوناست!

برای همینه که خوبی، تو دنیا ارزش بیشتری داره .

خوبی" شادی " عشق " تولد " ... 

اینا چیزای هستند که خیلی سخت گیر میاند ولی

زیبا و قیمتی اند !

عزیزم من هم داشتم به قیمتی ترین چیزا فکر می کردم!(به تولدت)

نمیخوام بگم که قدر یه دنیا دوست دارم...چون دنیا یه روز تموم میشه...

 

خانم ساروخانی نازنینم، تولدت مبارک

+ نوشته شده در  دوازدهم آذر 1386ساعت 0:11  توسط زارعی  | 

 

ماییم ودلی چو بادبادک                                                             

در بند ولی به حال پرواز …                                            

یک بادبادک بود،اما از آنهایی که نگاهش به جای آسمان،به زمین گره خورده.                                        

از آنهایی که از پرواز خاطره ای برایش مانده و گاه حتی بادبادک بودنش را هم فراموش میکند.                 

خودش را برگی از کتابی کهنه،یا نامه ای پر از خیال و رویا میداند.                                                    

نسیمی اگر می وزید و دستش را می گرفت،پر می کشید و بالا می رفت،بلندای آسمان خیره اش میکرد         

و همه چیز را پشت سر می گذاشت اما هنوز اوج نگرفته،نخش گیر می کرد به آدم ها،ساختمانها،چراغهای   رنگارنگ و فریبنده…،و سقوط.

از آنچه در آسمان انتظارش را می کشید دور می شد و به زمینی برمی گشت که هرگز مال او نبوده و نیست.  

                                                                                                  

به امید نسیمی که شاید باری دیگر بوزد و پروازی که سقوط در پی نداشته باشد.

 

و عجیب، سحرهای این روزها نسیمی خوشبو،هوای راکد شهر را زیر و رو می کند.دست بادبادک ها را می گیرد و بالا می برد.چقدر آسمان این ظهرها وسیع است،وقتی صدای اذان،ندا می دهد که بشتابید به سوی رستگاری،  

و مردم،بادبادک های دلشان را بی هیچ قید و بندی روانه آسمان می کنند.

دست های قنوت بالا می رود و دعا می کنند ، روزی که فرشته ای،گره ی نخ بادبادک را باز کرد،بادبادک راه  را گم نکند و یک راست به سمت کسی برود که برای نزدیکی به او آفریده شده.

 

سکوت این شب ها را صدای گریه ی توبه کاران که با صدای بال فرشتگان درآمیخته،می شکند   و  قطره های اشکشان،صورت زمین را خیس می کند.منادی از آسمان صدا می زند و خدا درهای بهشت  را به روی بادبادک های بی قرار باز می کند.

 

کافیست،دم اذان،بادبادکت را سوار نسیم کنی و بسپاری اش به کسی که نخش را به انگشت تو گره زده،

تا برای همیشه از زمین پر بگیرد.

 

اما بدان،بادبادک هایی بالاتر می روند،که چشم های بارانی تری بدرقه شان می کنند.
+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1386ساعت 17:22  توسط زارعی  | 

 

پيش از آنكه انسان پا بر زمين بگذارد خداوند تكه اي خورشيد و پاره اي ابر به او داد و فرمود:

 

آي اي انسان زندگي كن و بدان در آزمون زندگي اين ابر و اين خورشيد فراوان به كارت آيد.

انسان نفهميد كه خداوند چه مي گويد.

پس از خداوند خواست تا گره ي ندانستنش را قدري بازکند.

خداوند گفت اين ابر و اين خورشيد ابزار كفر و ايمان توست.

زمين من آكنده از حق و باطل است.

اما اگر حق را ديدي خورشيدت را به در كش تا آشكارش كني،

آنگاه مومن خواهي بود.

اما اگر حق را بپوشاني نامت در زمره ي كافران خواهد آمد.

انسان گفت: من جزبرای روشن گري به زمين نمي روم.

و مي دانم اين ابر هيچ گاه به كارم نخواهد آمد.

 

انسان به دنيا آمد اما هر گاه حق را پيشاروي خود ديد چنان هراسيد كه خورشيد از دستش افتاد.

 

حق دشوار بود و ناگوار.

حق سخت و سنگين بود.

پس هر بار كه با حقي رويارو شد آن را پوشاند تا زيستنش را آسان کند.

فرشته ها مي گريستند و مي گفتند:

حق را نپوشان...

حق را نپوشان...

اين كفر است...

 

اما انسان هزاران سال بود كه صداي هيچ فرشته اي را نمي شنيد.

انسان كفران كرد

وكفر ورزيد

و جهان را ابرهاي كفر او پوشاند.

 

انسان به نزد خداوند باز خواهد گشت

و خداوند خواهد گفت

قسم به زمان كه زيان كردي

حق نام ديگر من بود...

 

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:30  توسط زارعی 

 

در کنار همه ی آرزوهایی که برایت می کنم، آماده ام همه چیز را فدا کنم تا این آرزوها به واقعیت درآیند...می خواهم سعادتمند باشی.می خواهم قلبت را آکنده از احساس شگفتی و سرشار از شهامت و امید کنی.

 می خواهم به آن دوستی دست یابی که کم از گنج نیست و آن عشق که زیبایی جاودانه دارد. می خواهم نهایت بهره را از لحظه ببری می خواهم واقعا درک کنی که تا کجا یگانه و نادری.

می خواهم به یادت بیاورم که شاید خورشید لختی از نظر پنهان شود ولی از درخشیدن باز نمی ماند. می خواهم ایمان داشته باشی٬ دارای احساسی باشی مشترک با دیگران ٬خوشی های ساده در بطن این دنیای بغرنج و اهدافی شگفت انگیز که بتوانی به آنها دست یابی٬ کلماتی را بشنوی که نیازمند شنیدن آنها هستی. 

و آنگاه که در آینه می نگری،چهره ای شاد عاشقانه در تو بنگرد. می خواهم لحظه هایی داشته باشی که نغمه سرایی کنی،و بی پروا بخندی. می خواهم توانا باشی تا اوقات خوش را بهتر و اوقات سخت را آسانتر طی کنی. می خواهم از کارهای شگفت انگیزی که می کنی،میلیونها لحظه ی رضایت بر تو بوسه زنند و می خواهم که راهی بیابم که به زبانی ناگفته به تو بگویم که چقدر برایم مهمی!

 در کنار همه ی این آرزوهایی که برایت دارم می خواهم که هر کجا که هستی و به هر کاری که مشغولی در زندگی روزی نیاید که در آن جز بهترین برایت بخواهم. در زندگی روزی نیاید که در آن جزبهترین برایت بخواهم.

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1386ساعت 10:10  توسط زارعی  | 

خدای من روحی را از وجود خود برگرفت و از آن،زیبایی را آفرید،

سپس به آن،سبکبالی نسیم سپیده دم و رایحه ی گل های دشت و

 لطافت مهتاب را بخشید.

آن گاه جامی از شادمانی به او داد و گفت:(از این جام ننوش مگر آن

که می خواهی گذشته را فراموش کنی وآینده را آسان بگیری.)

و جامی از غم به او داد و گفت:(از این جام بنوش تا بدانی معنای شادمانی چیست.)

                                      ***

غم،دل آدمی را تطهیر می کند،

گر چه ذهن خموده ی ما جز آسایش و تنعم چیزی را ارزشمند نمی داند.

غم،احساس را لطیف می کند.

اگر بنیاد غم بر می افتاد،روح آدمی شبیه صفحه ای سپید می شد که بر آن

چیزی جز نشانه های خود پرستی و آزمندی ثبت نبود.

و اما عشق...

عشق،ما را با غم آشنا می کند.

از آن لحظه که عاشق می شویم،هرگز غم های بزرگ دلمان را

با شادمانی های کوچک مردم عوض نخواهیم کرد.

و هرگز نمی گذاریم اشک هایی که غم بر گونه هایمان جاری می سازد،

به خنده بدل شوند.

عشقی که با اشک تطهیر شده،پاک و زیبا،جاودانه باقی می ماند.

ای کاش زندگیم،برای همیشه اشکی ولبخندی باقی بماند.

مگر نه آن است که شادمانی های ما،همان اندوه مایند که نقاب از چهره برگرفته اند؟

ای دوست غمگین من!

اگر می توانستی ببینی چیزی که تو از آن رنج می بری،همان نیرویی است که قلبت را

روشن می کند و روحت را از قعر چاه ذلت بیرون می آورد و تا عرش احترام بالا می برد،

آنگاه رضا به داده می دادی و غم را میراثی می دانستی که به تو روشنی و سبکبالی عطا می کند.

+ نوشته شده در  ششم خرداد 1386ساعت 15:11  توسط زارعی  | 

قطره دلش دریا می خواست.خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.

هر بار خدا می گفت:از قطره تا دریا راهی است طولانی.راهی از

رنج عشق وصبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست.

قطره عبور کرد و گذشت.قطره پشت سر گذاشت.

قطره ایستاد و منجمد شد.قطره روان شد و راه افتاد.

 

قطره به آسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.

تا روزی که خدا گفت:امروز روز توست.روز دریا شدن.خدا قطره را به

دریا رساند.قطره طعم دریا را چشید,طعم دریا شدن را.اما…………..

 

روزی قطره به خدا گفت:از دریا بزگتر هم هست؟

خدا گفت:هست.

قطره گفت:پس من آن را می خواهم.بزرگترین را.بی نهایت را.

 

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:اینجا بی نهایت است.

 

آدم عاشق بود.دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد.اما

هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.آدم همه عشقش را توی

یک قطره ریخت.قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی از چشم عاشق

 

چکید,خدا گفت:حالا تو بی نهایتی,چون که عکس من در اشک عاشق است.

+ نوشته شده در  هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:37  توسط زارعی  | 

 

"از یک شهید"

بغض حلقومم را فرا گرفته است،مي خواهم بگريم.مي خواهم فرياد بكشم،

مي خواهم به دريا بگريزم و مي خواهم به آسمان پناه ببرم.اشك بر رخساره

زردم فرو مي چكد.آن را پاك مي كنم تا ديگران نببنند،به گوشه اي مي گريزم

تا كسي متوجه نشود...

چند ساعتي سوختم و در شور و هيجاني خدايي غوطه خوردم.قلبم باز شده بود،

روحم به پرواز درآمده بود،احساس مي كردم كه از دنيا و مافيها قدم فراتر گذاشته ام،

همه را و همه چيز را ترك كرده ام فقط با روح سر و كار دارم،فقط با غم همنشينم،

فقط با درد مي سازم و فقط خداي بزرگ را پرستش مي كنم...

راستي عبادت چيست؟جز آنكه روح را تعالي دهد؟و آن احساس ناگفتني را در دل

آدمي ايجاد مي كند؟احساسي كه در آن تمام ذرات وجودش به ارتعاش در مي آيد،

جسم مي سوزد،قلب مي جوشد،اشك فرو مي ريزد،روح به پرواز در مي آيد و

جز خدا نمي بيند و نمي خواهد...اين احساس عرفاني،كه از اعماق وجود آدمي

مي جوشد و به سوي ابديت خدا به پرواز در مي آيد عبادت خوانده مي شود...

اي خداي بزرگ،من چند ساعتي تو را عبادت مي كردم و عبادت عجيبي بود!

عبادتي كه از تلاقي غم با غمي ديگر به وجود آمده بود.آن جا كه دنياي تنهايي،

با موجودي تنها برخورد مي كرد،آن جا كه من،خداوند عشق لقب داشتم با

فرشته اي برخورد كردم كه سراپاي وجودش عشق بود...

خدايا چه دنيايي خلق كرده اي؟چه آسمان هاي بلندي،چه گل هاي رنگارنگ،

چه دل هاي شكسته اي،چه روح هاي پژمرده اي،چه دردهاي كشنده اي،

چه عشق ها،چه فداكاري ها،چه اشك ها و چه حرمان ها...

عجيب آنكه،بزرگي و عظمت انسان را،در درد و غم و حرمان قرار دادي،

جهان را بدون درد و ناله و حرمان نمي خواهي.

ما هم عشاق وجود توييم كه دل سوخته و دست و پا شكسته به سويت مي آييم.

تو،ما را در آتش غم سوزاندي و خميره ي خاكي ما را با كيمياي عشق،

به روحي فوق زمين و آسمان ها مبدل كردي كه جز تو نمي پرستد.

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:45  توسط زارعی  | 

زيبايي ِ حقيقي تابشي است كه از مقدس ترين مقدسات ِ روح بر مي آيد و

جسم را نور باران ميكند.

زيبايي نيرويي است كه از وجودمان سرچشمه ميگيرد و در وراي بينايي مان

پايان مي يابد.

زيبايي،زبان آسماني خود را دارد كه ارزشمند تر از زبان جاري بر لبان ماست.   

زباني كه همه ي انسان ها آن را درك مي كنند،درياچه اي آرام كه جويبارهاي

آوازخوان را به ژرفاي خود مي خواند و به آنها آرامش مي بخشد.

 

زيبايي آن است كه روح مان را به سوي خود مي خواند.آن كه چون مي بينيمش،

ما را به ببخشش وامي دارد تا خواستن.

زيبايي آن است كه چون از ژرفاي وجود خود به سويش دست مي يابيم تا آن را

به درون خود ببريم،احساسش ميكنيم.

 

زيبايي،پيوندي است ميان شادي وغم.همه ي آنچه درنهان دركش مي كنيم و ناشناخته

مي شناسيمش ودر سكوت به آن گوش مي دهيم.

 

زيبايي...نه آن تصويري است كه به چشم آيد و نه آن ترانه كه به گوش رسد،زيبايي

تصويري است كه با چشمان بسته هم آن را مي توان ديد وترانه اي است كه با گوش هاي

بسته هم مي توان آن را شنيد.

 

آن گاه كه زيبايي بر تخت با شكوه خود نشسته باشد چهره اش را بر ما نمايان ميكند،

اما ما به نام هوس،خود را به او نزديك مي كنيم،تاج پاكدامني اش را از او مي رباييم

و ردايش را به شرارت هاي خود آلوده ميكنيم.

 

زيبايي خود پله اي است كه دانايان پا بر آن مي نهند و به سرير حقيقتي كه در قيد حيات

است نزديك تر مي شوند.وز

زيبايي باغي است كه شكوفه هاي جاودان دارد و تا ابد فرشتگان در آن به پروازند.

 

به هر جا كه بنگري زيبايي خداي مرا مي بيني،آن زيبايي كه در تمام اشكال طبيعت

هويداست.

+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:18  توسط زارعی  | 

چند روز بيشتر به پايان سال جاري باقي نمونده وهر كسي سرگرم يه كاريه.

هر كدوم از ما ميخوايم كارهامونو در اين چند روز سر وسامون بديم و براي

ورود به سال جديد هيچ دغدغه اي نداشته باشيم.

يكي خونه تكوني ميكنه'يكي خريد ميكنه'يه عده كارهاي اداري شونو جمع وجور مي كنند و...

شايد همه ي ما وقتي صحبت از سال نو ميشه به ياد تيپ وظاهرمون مي افتيم.

براي عيد چي بخريم'چي بپوشيم'خلاصه به آراسته بودن خودمون خيلي اهميت ميديم.

 

اما ايا به اين فكر ميكنيم كه در لحظات قبل از سال تحويل'روحمونو'قلبمونو' تغيير بديم.

آ يا از درگاه خدا مي خواهيم كه خدا يا : تو كه در لحظات تحويل سال 'همه چيز را

دگرگون مي كني'روح و قلب مرا هم تغيير بده؟

نمي دونم' شايد امسال خيلي ها لحظه ي تحويل سال در خواب ناز باشند.

چون:

امسال'سال تحويل در نيمه هاي شب است.درست زماني كه همه جا در سكوت و

آرامش مطلق است. چه لحظه هايي با شكوه تر از لحظات باقي مونده به آغاز سال جديد.

چه لحظاتي عرفاني تر از آن است كه يك ساعت قبل از شروع سال نو در نيمه ي شب

با خداي خودمون خلوت كنيم و براي انجام كارهاي خوبمون در سال جديد با او عهد ببنديم.

 

چه خوش است! دعا ي شب  'زمزمه ي العفو العفو

حال وهواي شب چه خوش است! حمد وثناي  شب چه خوش است!

خداي شب هايم! عفو كن تو مرا' ببخش بدي هايم را.

مگر خداي شب و خداي روز داريم؟ نه' خدا يكي است' اما بيشتر در خلوتگاه هاست.

چه خوش است صفاي شب و نماز شب!

خدايا تو زير بال ما را گرفتي. تو حال گناه را از ما گرفتي. تو راه گناه را بن بست كردي.

تو راه معنويت را براي ما باز كردي.

چه خوش است آن دلي كه با تو خوش است.

خدايا تو نيازم دادي' راه بندگي را يادم دادي' از اول كودكي و نوزادي  معلمم شدي.

تو شدي يقينم.وارد يقين شدم'عاشق دين شدم. لب نهادم به لب درياي عشق'

عاشق شدم ولب نهادم به لب درياي عشق' قطره اي بر زبان من چكيده شد'

قطره اي از عقل و ايمان چكيده شد و عاشق دين شدم.

اي كبوتر دل من پرواز كن' پر بزن به سوي خدا برو' پر و بال باز كن'

دستت را به سوي محبوبت دراز كن' تقاضاي نياز كن تا او نازت كند.

چشم گناه ببند' چشم معرفت باز كن تا او نازت كند.

 

و در آخر اميدوارم كه: با قلبي سر شار از محبت وارد سال نو بشيم
+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 18:34  توسط زارعی  |