آرزوها در انتظار برآورده شدن
، با تو به بهار مي آيند .بر تن وسوسه هاي تمام نشدني
، لباس اعتدال بپوشان .فصل اخم و حرف هايي كه در سردي هواي شبانه بخار مي شوند
، گذشته .لبخندت را در آينه ي زلال چشمه ها براي خود تكرار كن
.كلمات كهنه را در سپيدي برف هاي آب شده ي رود بشوي
.حرف هاي تازه را چون ماهي هاي پولك نقره اي
، صياد باش .بگذار دو شكوفه ي تازه رسته براي لحظه اي در مردمك چشم ها قاب شوند
و نگاهت عطر مهرباني به خود بگيرد
.برف ها نشسته در لا به لاي ابرها به دوردست ها
، آن سوي سرزمين ، كوچ كرده اند .هوا باراني است
، منتظر باش .برخورد چترهاي باران خورده
، عابري را شايد با تو آشنا كند .هيزم شكن كنده ي غم هايت باش و در آتش سور چهارشنبه ات آن ها را بسوزان
.از پيله ي سخت تنهايي بيرون بيا
، پروانه شو .هواي دشت سبز عاشقي در انتظار بال هاي زيباي توست
.به تكرار سريع برف پاك كن روي شيشه ي ماشين زمان در جاده ي زندگي نگاه كن
.تابلو بازگشت ممنوع را به خاطر بسپار
. مقصد ، نرفته هاست .برگ هاي بي وفا را فراموش كن
.جوانه ها تازه روييده اند
.دستكش هاي چرمي قهر را با دندان سپيد محبت بيرون بكش
.بگذار دست هايت هواي آشتي بخورند
.همه ي درها كه بسته شد
، گريبان تنهايي امن ترين جا براي گريستن است .گريه
، فهم چشم ها را بالا مي برد .تنهايي را از حس تكرار خاطرات شيرين گذشته لبريز كن
.در دادگاه شبانه ي اعمال روزانه
، پيش از همه خود را ببخش .گاهي لازم است كه اسم روي شيشه ي بخار گرفته را فراموش كني
و نامي تازه روي ديوار احساست بنويسي
.فاصله هايي در انتظار فرو ريختن اند
.آن بهار را كه دستت به زنگ نمي رسيد
، به ياد بياور و فراموش نكن زماني مي رسد،كه هر چه زنگ مي زني هيچ كس در خانه نيست تا در را به رويت باز كند
.اين فاصله را زندگي كن
.زندگي زيباست
." محمدی "
خداوندا !
در این برهوت عاطفه، هر که را تتمه دلی برای مهرورزیدن هست، گرامی بدار و سرش را به سنگ جفا آشنا مکن.
خدایا !
کاری بکن که دل قرار بگیرد !
خدایا !
عاشقان را بساز و خستگان را بنواز !
خداوندا !
پناه بر تو از جمود و تحجر، پناه بر تو از سیاهدلی، سیاه اندیشی و سیاه بینی.
خدایا !
به هر که میوه سنگین عشق می دهی، شاخه وجودش را می شکنی. تو خود مرهم شاخه های شکسته باش.
خدایا !
به دلهای پروانه وش شمعی شایسته عنایت کن !
ای مخاطب آشنای دردهای نگفتنی !
اگر بناست بسوزیم طاقتمان ده و اگر بناست بسازیم قدرتمان ده !
ای معشوق ازلی !
الفبای سخت دوست داشتن را به ما بیاموز !
خدایا !
ما اگر بد کنیم، تو را بنده های خوب، بسیار است.
تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگری کجاست ؟!
خدایا !
خسته ایم ، دلگشاتر از تو کیست ؟! درمانده ایم، کریمتر از تو کجاست ؟!
خدایا !
گفتی که دل شکسته باید آورد. یعنی دل از این شکسته تر می خواهی ؟
خداوندا !
حیران توایم ! حیرانترمان کن !
خدایا !
هر که مست از شراب چشم تو نیست، زنده به چیست ؟!
خدایا !
به ما آداب عاشقی بیاموز !
خدایا !
به چشم گریه بیاموز !
خدایا !
ما را به جرعه ای از عشق مهمان کن و برقی از منزل لیلی بدرخشان تا خرمن وجودمان را خاکستر کند.
خدایا !
سر بر دامن که بگذارد، دلخسته ای که جز تو پناه ندارد ؟!
ای بانی مهربانیهای پنهان !
به ما ظرفیت مهربانی بی اجر و مزد عنایت کن !
ای خدای کرشمه های پنهان !
لرزش دلهای عاشق را با نگاه خودت، آرام کن و ارتعاش پلکهای خواهش را به کرشمه ای قرار ببخش.
ای پناه اشکهای پنهان !
خوشا به حال آنان که اشک را نه بر گونه های خویش که بر دامان دستهای تو می بارند.
خوشا به حال آنان که در گریه های شبانه ، سر بر شانه تو دارند .
ما را آغوش اجابتی این چنین ، عنایت کن
" باور "

گرچه نرگس نیستم تا در زلال برکه ی ساکن
یا در آب چشمه ی جاری
عکس خود را بینم و مبهوت بنشینم
لیک خود را بیش ازو بازیچه ی آیینه می بینم
صبح امروز این حقیقت را مسلم یافتم ، آری
خیره در تصویر خود بودم
فکر من می گفت کاین آیینه ، نقاشی است بد فرجام
در هنر یکتا ولی ناکام
مهر گمنامی به نامش خورده از بی مهری ایام
انتقامش را ز ما خواهد گرفت آرام
با قلم موی زمان ، تصویر ما را آنچنان تغییر خواهد داد
کز جوانی هر چه در یاد است ، ویران گردد از بنیاد
با چنین اندیشه ، چینی بر جبین خویش افزودم
آه ، شاید در ضمیر صاف آیینه
نرگسی بودم که نقش خویش را بر آب می بیند
یا کهنسالی که تمثال عزیز نوجوانی را
واژگون در قاب می بیند
ناگهان در برکه ی شفاف آیینه
چشمه ای آشوبگر جوشید
عکس من صد پاره شد ، هر پاره را موجی فرو پوشید
چشم من ، گویی که این هنگامه را در خواب می بیند
لحظه ای دیگر
پاره های عکس من ظاهر شد از اطراف آیینه
جمع شد ، تصویر دیگر شد
چشم ، گویی چشم پیشین بود
گونه ، گویی گونه ی دیرین
لیک در ترکیب ، با تصویر اول نابرابر شد
هر چه در بیگانگی کوشید
با من از او آشناتر شد
من در آن تصویر ، سیمایی نجیب و نازنین دیدم
آه ، سیمایی که موهوم است اما جز حقیقت نیست
در دل چشمش ، هزاران چشم شوخ شرمگین دیدم
آه، چشمانی که در ابعاد تنگ هیچ صورت نیست
من در آن تصویر ، مهر و کینه را با هم قرین دیدم
گرچه این اضداد را هرگز به صورت ، هیچ وحدت نیست
من در آن آیینه ی روشن
صبحگاهان این چنین دیدم
لیکن کنون ، شامگاهان است
برکه ی آیینه ، همچون صبح رخشان است
هیچ آشوبی در اعماقش نمی روید
من اگر گامی گذارم پیش
عکس رخسارم در آفاق زلالش باز خواهد تافت
لیک با من ، آن ضمیر خفته ی بیدار می گوید
گرچه نرگس نیستی ، اما غریقی در وجود خویش
چشمه ای باید که در آیینه یا در سینه ات جوشد
چشمه ای باید که موجش عکس رویت را فرو پوشد
تا به جای خویش آن سیمای پاک پرتو افشان را توانی یافت
«آوای آزاد٬ نادر پور»

ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم
کدامین قطره ی ناچیز است که نه از دریا با دریا سخن بگوید و از شرم بی مقداری خویش آب نشود؟
کدامین ستاره ی شب زده است که خورشید بودن را بفهمد و کور سوی بی سوی خود را دل بندد؟
کدامین لحظه ی فانی است که در آستانه ی ابد بایستد و به نیستی نپیوندد؟
کدامین درخت خشکیده است که در ابهت هیاهوی سبز جنگل از خش خش زرد برگ های بی مقدار خویش دم زند؟
اگر قطره ناچیز است و دریا بیکرانه،اگر ستاره شب زده است و خورشید روشنایی بخش،
اگر لحظه فانی است و ابد بی پایان، اگر درخت بی مقدار است و جنگل انبوهی از ابهت،
کدامین "من" ناچیز است که نه از "تو" با چون تویی سخن بگوید ؛ واز شرم بی مقداری خویش آب نشود؟
کدامین من شب زده است که چون تو خورشیدی را بنگرد؛ و کورسوی بی سوی خود را دل بندد؟
کدامین من فانی است که در حضور وجود ابدی چون تو بایستد؛ وبه نیستی نپیوندد؟
از بند این بی مقداری "وجود" و حقارت "فنا" نمی توان گریخت ؛ مگرآنکه مهربانی دستانت پلی شود
تا
قطره ی ناچیز را به بی کرانگی دریا،
ستاره ی تاریک را به روشنایی خورشید،
لحظه ی فانی را به ناتمامی ابد،
خشکیدگی درخت را به سبزی جنگل،
پیوند بزند.
پس ای آنکه نه خورشیدی ، نه جنگلی و نه دریا.
ای که در حضورت خورشید ستاره ای است شب زده،
جنگل درختی خشکیده،
دریا قطره ای نا چیز.
ای که همه چیز را "خدایی" و من را "همه چیز".
اگر چه حنجره ام را حسرت از خود با تو گفتن به جسمی متراکم از بغض بدل می کند ،
در حضور چون " تویی" چگونه از من بگویم؛
که _ بی تو و مهربانیت_ سرنوشتم را جز نیستی و تاریکی در انتظار نیست...

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ،همت کن
هر انسانی با سرنوشتی خاص به دنیا پا می نهد
باید وظیفه ای را به انجام برساند،
پیامی را برساند،
کاری را باید به پایان برد.
نه،
آمدنت تصادفی نیست،
آمدنت مقصودی به دنبال دارد.
هدفی فرا راه توست.
کل را اراده بر این است که
کاری را با دستان تو به جایی برساند.
آری ، بزرگترین معجزه در جهان آن است که تو هستی ، من هستم.
بودن بزرگترین معجزه است و مکاشفه درهای این معجزه ی بزرگ را به رویت می گشاید.
تو می توانی با عاشق شدن کودک باقی بمانی ؛ و با عروج در عشق به بلوغ برسی.
مهربانم ٬
بیا محبت را درون تجملات رنگارنگ تقدیم هم نکنیم.محبتی که بوی جنگل های خیس باران خورده را می دهد، هنوز در قلب های ساده ی ما آشیان دارد.بیا مثل قدیمی ها محبت را با برگ های سبز نسترن بیاراییم و در زیر باران آن را سخاوتمندانه نثار کنیم.
بیا برای لحظه های با هم بودنمان کلبه ای کوچک با سقفی قرمز و دیوارهای آبی آرزو کنیم تا تلأ لؤ درخشندگی چلچراغ ها چشم ما را آزار ندهد.
بیا بر اسب راهوار خیال و تنهایی سوار شده و به آن سو ها قدم گذاریم.آنجا که سبد سبد سبزه است و سنجاقک و گل و شاپرک.آنجا که بغل بغل پونه است وریحان.آنجا که می توان خط آلاله ها را دنبال کرده و به کوهساران رفت.آنجا که خنده ی پروانه ها خواب ملایم کوهها را بر هم نمی زند...
خانم زارعی عزیزم ، تولدت مبارک... از اینکه در کنارم هستی ، خدا رو سپاس گزارم....به امید بهار آرزوهات.....شاد و سلامت و سعادتمند باشی همیشه ی همیشه. ![]()
تاریکی شب همه جا را فرا گرفته٬ سکوت بر همه جا حاکم شده و من در گوشه ای نشسته ام و به او می اندیشم٬ به اینکه اگر روزی او را ببینم به او چه خواهم گفت؟
به راستی چه سخت است سخن گفتن در مقابل خورشید وجودش و چه حیف است لحظه های با او بودن را به تاراج زمان دادن.پس اگر روزی او را ببینم ٬فقط وفقط به تماشایش خواهم نشست٬ آری به تماشایش.
به یکباره دلم سخت گرفت٬ از این که او را نمی بینم و این گونه بی حاصل زندگی می کنم.
با یادش هوای دلم سخت طوفانی است و بغضی سنگین گلویم را می فشارد.از خودم پرسیدم : این همه سکوت برای چه؟
چرا همه خوابند؟
وای من!آنان که صبح آدینه بی صبرانه ندبه می خوانند ٬چرا این چنین در خوابی عمیق فرو رفته اند؟ آیا او را یافته اند که سر بر بالین غفلت آسوده آرمیده اند ؟
نفسم به شماره افتاده و حسی عجیب سراسر وجودم را فرا گرفته٬ به این می اندیشم که با چه اندوخته ای روانه آستان پر مهرش شوم؟
آه٬ خدای من! نه پای توانایی دارم ٬نه مرکب راهواری و نه بالی برای پرواز ٬تنها می توانم در خلوت تنهایی ام عاشقانه با او حرف بزنم و او را از خودش تمنا کنم.پس با زبانی قاصر بر خرمن عشقم آتش می زنم و این گونه با او نجوا می کنم :می دانی چقدر دلتنگ توام٬ آری تو٬ تویی که خدا هم برایت دلتنگ است٬ آری خدا .از همان روز نخست که پروردگار جهانیان خشت خشت این عالم خاکی را روی هم گذاشت ٬فقط و فقط نام زیبای تو را زمزمه می کرد.
آسمان دلم بارانی سفر طولانی ات شده و چقدر این باران زیباست٬ هر قطره اش بوی تو را می دهد بوی خوش عطر محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) ٬گل یاس و گل نرگس.
مولا جان
! وقتی به این می اندیشم که خدا مرا به عشق تو آفرید تا سربازت شوم و همراهی ات کنم٬ آن گاه مرا اشرف مخلوقات نامید٬ شرمی عجیب سراسر وجودم را فرا می گیرد٬ بی اختیار سر به زیر می افکنم و فکر می کنم.بارها و بارها دوری دوستی چنان بی تابم کرده که برای دیدنش لحظه شماری می کنم٬ ثانیه ها می گذرد و من منتظر رسیدن خبری از او هستم و از دوری اش اشک فراق می ریزم٬ اما تو را که صاحب همه ثانیه ها و بهانه همه اشک هایی٬ فراموش کرده ام.
بارها چنان به چیزی بی ارزش دل بسته ام که به خاطرش بی رحمانه تمام ارزش ها را با پنجه ی بی توجهی از پای در آورده ام و حقیقت وجودی خویش را کور کورانه پست و بی ارزش کرده ام و باز تو را فراموش کرده ام ٬تویی که یادت٬ وارستگی می آورد و عشقت٬ عزت.
وای بر من که چقدر اسارت در این دام ها برایم لذت بخش شده است.
فریاد بر من که خود را ساحل نشین دریای پوچی کرده ام و روز به روز بیشتر٬ غرق دریای بی خبری٬ و کشتی باشکوه نجاتت را دیده ام ولی هنوز سرنشین تخته شکسته های ناچیز پر زرق و برق دنیایی ام.
وقتی می بینم نسیم٬ از دوری ات بارها و بارها این کره خاکی را دور می زند تا شاید خبری از تو بجوید و آن گاه که تو را نمی یابد مانند دیوانگان خود را به در و دیوار می زند و ناله های جانسوز سر می دهد...
وقتی می بینم دانه ها چگونه برای دیدنت بی تاب می شوند و سر از خاک بیرون می کشند...
وقتی می بینم زمین نیز از دوری ات می گرید و عصاره ی آهش همراه با ناله ای دلنواز از دل خاکی اش فوران می کند و آب حیات ما می شود...
وقتی می بینم که ابرها از فرط بی صبری ٬غرش کنان٬ زمین دلخسته را غرق اشک می کنند ٬خورشید هر روز به شوق دیدنت با عجله ازپشت قله های سر به فلک کشیده بیرون می جهد و غروب که می شود با چهره ای سرخ و غم آلود و بی رمق به غار تنهایی اش پناه می برد و مهتاب وقتی از زیارتت نا امید می شود همچو شمعی قطره قطره آب می شود...
وقتی می بینم که حتی حسرت٬ از فراقت حسرت می خورد و اشک٬ از هجرانت اشک می ریزد و ناله٬ از دوری ات ناله می زند و غم٬ از عشق رویت به غم نشسته٬ ولی من مات و مبهوت سر گرم این و آن شده ام و همه این اتفاقات را عادی می انگارم٬ آتشی تمام وجودم را فرا می گیرد.یاد غفلت از تو٬ دیوانه ام می کند و سخنانم رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد.مگر غیر از این است که چشم را برای تماشای تو داده اند؟
ولی افسوس با چشمانی که تو مالکش بودی اینقدر بیهوده به این و آن نگریستم که پرده ی حجاب ٬یکی پس از دیگری در ایوان چشمانم آویخته و به کلی از یاد برده اند که به عشق تو حیات یافته اند.
مگر گوش را به من نداده اند تا نغمه ی دلنواز تو را بشنوم و مست شوم؟ «هل من ناصر» تو را بشنوم و لبیک گویم؟ با نوای مناجاتت تا عرش پرواز کنم و از این عالم مادی٬ روانه ملکوت یادت شوم؟
ولی افسوس که آن ها را چنان به شنیدن صداهای دلخراش و ناهنجار عادت داده ام که دیگر طاقت ندارد صوت دلربای «یا رب یا رب» تو را بشنود.
مگر زبان را به من نداده اند که نام زیبایت را ورد خود سازم٬ برایت شعر های انتظار بسرایم و دعای فرج بخوانم؟
ولی دریغ که حرف های لغو و بیهوده٬ فضای دهانم را به انواع سموم کشنده و مهلک٬ آغشته کرده و هنوز هم بی خبرم.
به خدا قسم دست را برای یاری تو داده اند و پا را برای همراهی ات .دل را داده اند که خانه ات شود و دریغ که من این خانه را به بیگانه داده ام و صاحب خانه را مظلومانه بیرون کرده ام.آه از این فراموشی و فغان از این غفلت.
اگر همه به یاد داشتند که خانه دل٬ خانه توست ٬تو مجبور نبودی به سفر روی و از این دیار به آن دیار کوچ کنی. تو در کنارمان بودی٬ همان طور که تو ما را می دیدی ما نیز به تماشایت می نشستیم٬ صدایت را می شنیدیم و به تو لبیک می گفتیم.
اگر قلب ها فقط برای تو می تپید و اشک ها فقط برای تو جاری بود٬ تو انقدر تنها و مظلوم نبودی.
مولایم
بیا ! که شبم بی تو تیره وتار شده و ظلمت تنهایی و بی صاحبی٬ وجودم را فرا گرفته.بیا که بی تو دیگر غنچه ای نمی شکفد وآبی جاری نمی شود.آسمان نمی گرید و زمین بی رمق شده.قلب تاریخ دیگر نمی زند٬ مدت هاست که لبخندی ندیده ام. مگر می شود خندید در حالی که تو را غم بی عدالتی و ظلم فرا گرفته است؟مگر می شود نگریست در حالی که روزهایت با اشک ترحم شب می شود و شب هایت با اشک انتقام روز؟
زمین از خون لاله ها گلگون گشته ٬رنگ عدالت پریده ٬مهربانی در خوابی عمیق فرو رفته و آسمان٬ طراوت را تمنا می کند.همه جا بی رنگ شده و دیگر دلی نمی تپد.اما اگر تو بیایی همه جا سبز می شود و عطش عشقت همه گیر.زمین بار دیگر نفس کشیده و پلیدی ها را در خود فرو می کشد.آسمان می گرید و غبار غفلت را ازبین می برد و همه جا آبی می شود.
وقتی خورشید وجودت آشکارا بر ما بتابد٬ تمام لاله های به خون نشسته٬ سر از خاک بیرون می کشند و تمام عالم گلستان می شود٬ گلستانی از گل های انسانیت٬ مهر٬ شفقت و دوستی؛ و تو دعا می کنی و عالم را غرق در نعمات الهی. ظلم را ریشه کن می کنی و باران عدالت را بر همه ارزانی.
بیا ای یوسف زهرایی٬ بیا و خواب های خوب را تعبیر کن و با دستان پر مهرت٬ قطرات اشک را از گونه ی زمان بزدا.
بیا که مشتاقانه منتظریم پرچم نصرتت را بر هر کوی و برزن نظاره کنیم و سجده شکر به جا آوریم ٬پس بیا٬ زودتر بیا که ما منتظریم.
بارالها،
دست بسته ای را که می نگری ،دستی است که در آغوش خطا آویختم؛پای ناتوانی را که نظاره می کنی ،پایی است که در منجلاب عصیان گذاشتم؛سر فرو افتاده ای را که چشم دوخته ای،سری است که در برابرت به طغیان فراز کردم.
... واینک سا یه های خود فریبی بر وجودم پا نهاده اند و من در ورطه های انجماد و تاریکی های نخوت گرفتار آمده ام.
خدایا،
مبادا که روح انسانیم از بلندای آسمان تواضع بیش از این در برهوت تکبر فرو غلطد.مبادا که تیغ ریا رشته تسبیحم را از هم بگسلدو ذکرم را از فکر تو تهی گرداند.
خداوندا،
نام آشنایت التیام دردهای کسی است که رها نشد از غصه غربت؛و مرحمتت مرهم زخم های کسی است که در هر قدم زندگی هزارخارمعصیت به جانش خلیده است.
معبودا،
دلم اگر رخوت زمستان را پشت سر گذاشت،سجاده تضرع به آستان تو خواهم گشود و- چشم در چشم آینه عمر تباه شده ام - بهار را سرا سر خواهم بارید؛تا شاید شقایق زار سینه ام جوانه عشق برویاند.
بزرگا،
چنان کن که به مدد تو از بیابان حیرت بگذرم و گام به وادی امن و قدس تو بگذارم.اگر ستیغ آرزو را بتوانم که در نوردم،به سوی سپیده سرازیر خواهم شد.اگر دست ارادتم به دامن آفتاب برسد؛هرگز غروب نخواهم کرد.
عزیزا،
اگر منم،که بدا به شقاوت من؛و اگر تویی ،که خوشا کرامت تو.
«آنتوان دو سنت هگزوپری» در کتاب شازده کوچولو، دوستی را «اهلی کردن» ناميده و شروع آشنايی عاشقانه روباه و شازده کوچولو را چنين می سرايد:
روباه گفت:«سلام!»
شهريار کوچولو گفت:«کی هستی تو؟عجب خوشگلی!»
روباه گفت:«من يک روباهم.»
شهريار کوچولو گفت:«بيا با من بازی کن، نمی دانی چقدر دلم گرفته!»
روباه گفت:«نمی توانم با تو بازی کنم ،هنوز اهلی ام نکرده اند.»
شهريار کوچولو گفت:«اهلی کردن يعنی چه؟»
روباه گفت:«آدمها تفنگ دارند وشکارمی کنند، اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغی می گردی؟»
شهريار کوچولو گفت:«نه، پی دوست می گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟»
روباه گفت:«اهلی کردن يک چيزی است که پاک فراموش شده، يعنی، ايجاد علاقه کردن!»
شهريار کوچولوبا شگفتی گفت:«ايجاد علاقه کردن!»
روباه گفت:«معلوم است.تو الان برای من يک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ديگر، نه من احتياجی به تو دارم ،نه تو هيچ احتياجی به من.من برای تو يک روباهم ،مثل صد هزار روباه ديگر، اما اگه منو اهلی کردی هر دو به هم نيازمند خواهيم شد. تو برای من در همه عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنيا يگانه خواهم بود!
الان زندگی يکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم، آدم ها مرا. همه مرغ ها عين همند. به همين جهت در اينجا اوقات به کسالت می گذرد ولی اگر تو منو اهلی کنی، انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی.
آن وقت صدای پايی را می شناسم که با هر صدای پای ديگری فرق ميکند.
صدای پای ديگران مرا وادار می کند توی هفت سوراخ قايم بشوم، اما صدای پای تو مثل نغمه ی موسيقی مرا از سوراخم بيرون می کشد.
تازه نگاه کن! آن جا، آن گندمزار را می بينی؟برای من که نان بخور نيستم ،گندم چيز بی فايده ای است.گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمی اندازند و اين جای تاسف است!اما تو موهای طلايی داری.
پس وقتی اهليم کردی، محشر می شود!چون گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می اندازد، آن وقت من صدای وزيدن باد راکه تو گندمزار می پيچد، دوست خواهم داشت...
حالا اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!»
شهريار کوچولو جواب داد:«دلم که خيلی می خواهد اما وقت چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آورم!»
روباه گفت:«آدم فقط از چيزهايی که اهلی می کند، می تواند سر در آورد.انسان ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند.همه چيز را همين جور حاضرآماده از دکان ها می خرند، اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست!
تو اگر دوست می خواهی خب، منو اهلی کن!»
شهريارکوچو لو پرسيد:«راهش چيست؟»
روباه گفت : «بايد خيلی خيلی حوصله کنی.اولش کمی دورتر از من به اين شکل لای علف ها می نشينی، من زير چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هيچی نمی گويی- چون کلمات سر چشمه ی سوء تفاهم ها هستند- عوضش می توانی هر روز يک خرده نزديک تر بنشينی.»
فردای آن روز شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت:«کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی، اگر مثلا: هر روز سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلو تر برود، بيشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم.ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن.آن وقت است که قدر خوشبختی را ميِ فهمم!!
اما اگر تو وقت وبی وقت بيايی، من از کجا بدانم چه ساعتی با يد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟»
به اين ترتيب شهريارکوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه جدايی نزديک شد...
روباه گفت:«آخ! نمی توانم جلو اشکم را بگيرم!»
شهريار کوچولو گفت:«تقصير خودت است.من که بدت را نخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.»
روباه گفت :«همين طور است.»
شهريار کوچولو گفت:«پس اين ماجرا فايده ای برای تو نداشته ؟»
روباه گفت:«چرا ،برای خاطر رنگ گندم!
اما وقتی خواستی با هم وداع کنيم ،من به عنوان هديه رازی را به تو می گويم.»
شهر يار کوچولو بار ديگر به تماشای گل ها رفت و گفت:«روباهی بود مثل صد هزار روباه ديگر او را دوست خود کردم و حالا تو همه عالم بی همتاست.»و برگشت پيش روباه و گفت:«خدانگهدار!»
روباه گفت:«خدانگهدار!و اما رازی که گفتم خيلی ساده است!
جز با چشم دل نمی توان خوب ديد. آنچه اصل است از ديده پنهان است. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای.
انسان ها اين حقيقت را فراموش کرده اند، اما تو نبايد فراموش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چيزی که اهلی کرده ای مسئولی!»
شهريار کوچولو زير لب زمزمه کرد:«جز با چشم دل نمی توان خوب ديد.آنچه اصل است از ديده پنهان است!»
خوبان!بايد بکوشيم روابط پاکيزه و دوستی های با ارزشمان تاريخ مصرف نداشته باشد وبکوشيم با انتخابی آگاهانه و فهيم روی شيشه دلمان حک کنيم؛تاريخ مصرف ندارد!!
اگر خنکای فرح بخش و لطيف زيستنی طربناک را می خواهيم، بايد لقمه ی عشق را در فهرست غذای روح خويش قرار دهيم زيرا به خوبی آگاهيم که غذای روح انديشه است.
و از هم اکنون به همه چيز و به همه کس عشق بورزيم،
نور بنوشيم،
دوست داشته باشيم و باز هم عشق بورزيم.
عشق به يک دانه شن
به آفتاب، به بيابان
به شکست ،به شمع، به اشک
به تنهايی، به لبخند، به سجاده
به خدا ،به بهار، به سکوت
به ناکامی، به رنج ،به بی کسی
و به غباری که از بال پروانه بر پيشانی گل سرخ می نشيند!
تماميت هستی را به تماشا بنشينيم و به هر يک از آنها هوار هوار! عشق بورزيم ،زيرا می دانيم که تنها دوست داشتن و مهرورزی يگانه راه کاميابی و آسوده زيستن در هستی است، زيرا ذات خداوند«عشق» است!به ياد آوريم آن زمان را که خدا با خستگی وصف ناپذير خويش هستی را به تصوير کشيد، لختی نشست تا نفسی تازه کند، نيم نگاهی به آخرين و زيبا ترين مخلوق خويش کرد و نجوا کنان فرمود:
«
تو را برای تجسم بخشيدن به عشق خلق کردم که با همه توان و هستی ات عشق بورزی و ايثار کنی تا فرشتگان بدانند، چرا بايد تو را تکريم کنند؟»سپس با غباری از مهر خويش، طبيعت را از آن هفتمين سقف آبی آسمان گرد افشانی کرد و بد ين سان، همه هستی، عطر و طعم« عشق» را گرفتند.
اکنون خورشيد را به تماشا بنشينيد که چه مشتاق و شيفته و سخاوتمند و وسيع وبی نياز، نور خويش را بر همه، به يکسان بدون هيچ گونه چشمداشتی می افشاند و هديه می کند، زيرا از خالق خود آموخت که:
«
عشق يعنی، ايثار!»نگاه کن!پروانه را که جان عزيز خويش را فدای شعله شمع می کند و هستی اش را با ايثار و عشق در کوير آتش می سوزاند.
بنگر در پگاه فروردين گل را، که در اوج جوانی همه هستی خود را با سخاوتی شگرف برای زنبور عسل چون سفره ای لبريز از صميميت و مهربانی می گستراند تا زنبور عسل بيايد و همه هستی او را در يک جرعه سر کشد!
به تماشا بنشين ،ماهی قرمز برکه ی تنهايی را که در ميان آب های آبی آرام به گرسنگی جوجه های مرغ ماهيخوار می انديشد و ذهن نگران و آشفته اش خواب را ازچشمان خسته و مهربانش می ربايد و به ابن بهانه !آن قدر خرامان خرامان در سطح آب خودنمايی می کند تا لحظاتی چند، اندام کوچک او ضيافت رنگينی شود برای سفره خالی مرغ ماهيخوار و جوجه هايش!با اين عمل ،ماهی قرمز برکه، رسالت خويش را به انجام می رساند، زيرا او آمده بود تا با مرگ ظاهری خود پيام آور عشق خداوند باشد در روی زمين!
نگاه می کنيم که سر گله آهوان در دشت چگونه اندام ترد و نازک خويش را ايثار می کند و با چشمانی معصوم به دندان تيز پلنگ می نگرد که تا چند لحظه ديگر او را می درد و او از ترس بر زانوان نازکش می لرزد، اما می ايستد تا پلنگ او را پاره پاره کند و بعد از ريختن خون او، ازخون بقيه آهوان بگذرد!
آن آهو با ايثاری شگرف جان خويش را فدای يارانی می کند که حتی غالب آنها را نمی شناسد، ولی آهو به خوبی می داند که خود را به خاطر عشق ذبح می کند و در دل نجوا می کند:
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است!
عشق تجسم عينی می يابد در وجود نرم و لطيف آن بره ای که خود را در مقابل چشمان عقاب به نمايش می گذارد و به فرار تظاهر می کند!زيرا در ذهن سپيد خويش می انديشد که جوجه های عقاب چند روزی است که هيچ نخورده اند و لحظاتی بعد، اندام نرم او چاشتگاه سفره جوجه های عقاب می گردد و در آخرين دم حيات خويش، لحظه ای که خواب مرگ ،آرام آرام پلک هايش را فرو می بندد، شاهد رويش لبخند شعف و شادمانی است بر گونه های کوچک جوجه عقاب ها و در دل به خويش می بالد که توانسته است آن عشق خداوندی را تجسم عينی بخشد و رسالت خود را به اتمام برد!
نگاه کن!زنبور عسل زمانی که گرده گل ها را طی ساعت ها و ماه ها با وسواس و دقتی شگرف در لانه خود به عسل تبد يل می کند و بعد از تحمل آن همه رنج وقتی مشاهده می کند دسترنج او ،کام اشرف مخلوقات را حلاوت می بخشد، در پوست خود نمی گنجد که مسئوليت و وظيفه خويش را به نحوی مطلوب به انجام رسانده است و بدين ترتيب حياتش معنا يافته!
آری!اين گونه ترنم طربناک عشق با تفکرژرف خداوند در ذره ذره ی غبار هستی جاری است!
اکنون با رويت هجوم ايثار و عشق در طبيعت به خوبی آگاهيم که بايد،
« همه هستی خويش را يک لقمه نورکنيم و در دهان گرسنه ای
بگذاريم تا سير گردد اما، از ايمانش نپرسيم!»تنها دراين لحظه شکوهمند و شيرين است که ما شبيه خداوند می شويم و پژواک لبخندش را در آسمان می شنويم که شعفناک و شوقمند می سرايد:
آفرين بر نيکو ترين خلقت من!!
آری! در اين لحظه عطر آگين است که ما شميم حضرت دوست را به همراه خود به ارمغان می آوريم و محبوب مطلوب آن معبود می شويم.
دوستان خوبم، وقتی اين متن رو خوندم به نظرم جالب اومد، ونتونستم هيچ قسمتيش رو حذف کنم ،اما در حقيقت همشو نوشتم تا فقط وفقط به جمله سبز رنگ برسم. پس ببخشيد اگر طولانی بود.
سلامم به گرمای دلت ای دوست