هر هزار سال يك بار فرشتهها قالي جهان را در هفت آسمان ميتكانند، تا گرد و خاك هزار سالهاش بريزد و هر بار با خود ميگويند: اين نيست قالياي كه قرار بود انسان ببافد، اين فرش فاجعه است ...
با زمينه سرخ خون و حاشيههاي كبود معصيت، با طرحهاي گناه و نقش برجستههاي ستم.
فرشتهها گريه ميكنند و قالي آدم را ميتكانند و دوباره با اندوه بر زمين پهنش ميكنند.
رنگ در رنگ، گره در گره، نقش در نقش. قالي بزرگي است زندگي كه تو ميبافي و من ميبافم و او ميبافد. همه بافندهايم. ميبافيم و نقش ميزنيم، ميبافيم و رج به رج بالا ميبريم، ميبافيم و ميگستريم.
دار اين جهان را خدا برپا كرد. و خدا بود كه فرمود: ببافيد، و آدم نخستين گره را بر پود زندگي زد.
و هر كه آمد، گرهاي تازه زد و رنگي ريخت و طرحي بافت. و چنين شد كه قالي آدمي رنگرنگ شد. آميزهاي از زيبا و نازيبا. سايه روشني از گناه و صواب.
گره تو هم بر اين قالي خواهد ماند. طرح و نقشت نيز. و هزارها سال بعد، آدميان بر فرشي خواهند زيست كه گوشهاي از آن را تو بافتهاي.
كاش گوشهاي را كه سهم توست، زيباتر ببافي.
"عرفان نظرآهاری"
نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.
او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند.آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته روياهايم ميرسم؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....
فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...
شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.
"عرفان نظرآهاری"
نامهات كه به دستم رسيد،من خواب بودم؛ نامهات بيدارم كرد. نامهات ستارهاي بود كه نيمهشب در خوابم چكيد و ناگهان ديدم كه بالشم خيس هزار قطره نور است. دانستم كه تو اينجا بودهاي و نامه را خودت آوردهاي. رد پاي تو روشن است.
هر جا كه نور هست، تو هستي، خودت گفتهاي كه نام تو نور است.
نامهات پر از نام بود. پر از نشان و نشاني. نامت رزاق بود و نشانت روزي و روز.
گفتي كه مهماني است و گفتي هر كه هنوز دلي در سينه دارد دعوت است.گفتي كه سفره آسمان پهن است و منتظري تا كسي بيايد و از ظرف داغ خورشيد لقمهاي برگيرد.
و گفتي هر كس بيايد و جرعهاي نور بنوشد، عاشق ميشود.
گفتي همين است، آن اكسير، آن معجون آتشين كه خاك را به بهشت ميبرد. و گفتي كه از دل كوچك من تا آخرين كوچه كهكشان راهي نيست، اما دم غنيمت است و فرصت كوتاه و گفتي اگر دير برسيم شايد سفرهات را برچيده باشي، آن وقت شايد تا ابد گرسنه بمانيم...
آي فرشته، آي فرشته كه روزي دوستم بودي، بلند شو دستم را بگير و راه را نشانم بده، كه سفره پهن است و مهماني است. مبادا كه دير شود، بيا برويم، من تشنهام، خورشيد ميخواهم.
"عرفان نظرآهاری"
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

عید همگی مبارک
ضرورت واقع بینی
همانا انسان از به دست آوردن چیزی خشنود می شود که هرگز آن را از دست
نخواهد داد ،
و برای چیزی اندوهناک است که هرگز به دست نخواهد آورد ؛
پس بهترین چیز نزد تو در دنیا ، رسیدن به لذت ها ، یا انتقام گرفتن نباشد،
بلکه هدف تو خاموش کردن باطل ، یا زنده کردن حق باشد ،
تنها به توشه ای که از پیش فرستادی خشنود باش ،
و بر آن چه به جای می گذاری حسرت خور ،
و همت و تلاش خود را برای پس از مرگ قرار ده .
نامه ی 66
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد، اما ميترسيد حركت كند، ميترسيد راه برود، ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگي كرد.
فرداي آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"
زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است.
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
حق تعالي فرعون را چهار صد سال عمر و ملك و پادشاهي و كامروايي داد. جمله حجاب بود كه او را از حضرت حق دور مي داشت. يك روزش بي مرادي و درد سر نداد تا نبادا كه حق را ياد آورد. گفت: تو به مراد خود مشغول مي باش و ما را ياد مكن. شبت خوش باد!
اين سخن آبي است از درياي بي پايان عشق
تا جهان را آب بخشد، جسم ها را جان كند.
ديوان شمس
صبح شده بلند می شوی.سرد است.جلوی آینه می روی.به خودت نگاه نمی کنی به صورتت آب نمی زنی که یخ نکند.
فقط آب در دهانت می چرخانی.صبحانه ای و راهی می شوی...امروز دانشگاه،دیروز مدرسه،فردا سر کار.
خیابان های خاکستری،چنارهای دود گرفته،برگ های زرد وسط پیاده رو یا زیر پای آدم ها.
پل های خسته از تراکم ماشین ها.ماشین خسته از اصطکاک آسفالت ها به آسفالت های خسته از ترک ها،
از لگدهای آدم ها.آدم های خسته از رنج ها،رنج های خسته از گذرکشان زمان،زمان خسته از حرکت آدم ها،ماشین ها...
خستگی است که تکرار می شود،بی مفهوم.روز مرگی است که به انتها وصل می شود،بی عشق.
صبح شده بلند می شوی .سرد است. جلوی آینه می روی،چشم هایت را خیس می کنی.دست می کشی.جای اشک های
خشک شده دیشب را با دست پاک می کنی از سرمای آب می لرزی.صبحانه می خوری که راهی شوی
با یک چمدان سنگین.چشمت خاکستری خیابان را به سرعت طی می کند.اوج می گیرد.روی تکه ابر سفیدی می ماند.
چنان تیزی نگاهت را به ابر می دوزی که انگار می خواهی بخوریش و حالا ابر را پشت سرگذاشته ای.
چند چنار دود گرفته را می گیری و در میان شاخه ها شروع می کنی به شمردن گنجشک ها و کفترها.
از زیر درخت ها رد می شوی.صدای خش خش برگ ها،زیر پایت موسیقی ملایم و کوتاهی می شود که قلقلک می دهد.
احساس عبور می کنی.احساس گذر از زمان و مکان.احساس عاشقی.
چمدان سنگین است،اذیت می کند تو را.می خواهی زودتر برسی.و زمان کش می آید.توی شهر،توی ایستگاه،توی قطار.
خسته می شوی
خسته شدی.
.........
خستگی در نقطه ای می شکند،فرو می ریزد.خستگی مفهوم می آورد.زندگی به اوج می رسد.
انحنای عاشقانه ای را سیر می کنی.هوای تمیزی را نفس می کشی.زمان رام می شود.
دستت به دعا آمیخته می شود.
چشمت مهمان نور و آینه می شود.
صبح شده،بلند می شوی،خاطره ای از حضور و عشق را مزمزه می کنی.
حكايت
فاطمه با آن در و ديوارحكايت ميخ هاي آهنين با بدن نحيف و بيمار
حكايت آتش با آن تن تب دار
حكايت دست پليد با آن گونه و رخسار
حكايت اين همه مصيبت با آن دل بي قرار

چه شبي است امشب خدايا ؟ اين بنده تو هيچگاه اينقدر بي تاب نبوده ،
اين دل و دست و پا هيچگاه اينقدر نلرزيده ، اين اشك اينقدر مدام نباريده ،
خدايا چه كند علي با اين همه تنهايي ؟
خسته ام
خدايا چقدر خسته ام !اگر غسل
فاطمه به اشك چشم مجاز بود ، آب را بر بدن او حرام مي كردم .خدايا
اين كه غسل نيست ، مرور مصيبت است ، دوره كردن درد است .فاطمه جان
،چشم اگر كبودي را نبيند ، دست كه التهاب و تورم را لمس مي كند .
گفتي بدنت را از روي لباس غسل دهم ،
نازنينا براي بعد از رفتنت باز هم ملاحظه اين دل خسته را كردي ،
ولي فاطمه جان ،
كسي كه دل دارد بي ياري چشم و دست هم درد را مي فهمد .
خدايا
چه كند علي با اين همه تنهايي ، خدايا چه كنم ؟
اَلسَّلامُ عَلَيكِ يا مُمتَحَنَةَ اِمتَحَنَكِ الَّذي خَلَقَكِ![]()
فَوَجَدَكِ لِمَا امتَحَنَكِ صابِرَةً ![]()
التماس دعا
ساعت انشا بود
و چنين گفت معلم با ما
: « بچه ها گوش كنيدنظر من اين است
شهدا خورشيدند . »مرتضي گفت
: « شهيدچون شقايق سرخ است
. »دانش آموزي گفت
: « چون چراغي است كه در خانه ي ما مي سوزد . »و كسي ديگر گفت
: « آن درختي است كه در باغچه ها مي رويد . »ديگري گفت
: « شهيدداستاني است پر از حادثه و زيبايي
. »مصطفي گفت
: « شهيدمثل يك نمره ي بيست
داخل دفتر قلب من و تو مي ماند
. »تصوير اول : عيد يعني « يا مقلب القلوب و الابصار » ، يعني سفره هفت سين ، عيد يعني اسكناس هاي سبز لاي قرآن ، يعني « والشمس و الضحيها » ، عيد يعني صداي توپ ، پيك شادي ، دستهاي نوچ از نمك پسته هايي كه توي مشت پنهان كرده اي ، عيد يعني بادكنك ، عروسك ، شكلات ، يعني عكس يادگاري وقتي همه دور هم جمع شده اند ، عيد يعني زيارت اهل قبور ، يعني فاتحه ، عيد يعني نقل ، خمير خوشمزه شيريني كه توي دهانت نگه داشته اي و دلت نمي آيد قورتش بدهي ، عيد يعني ناخنك زدن به سمنوي نذري ، بوي گلاب ، آينه كاري ، چراغهاي شمعي روشن ، عيد يعني « يا ضامن آهو » ، يعني خواندن دو ركعت نماز در صحن امام زمان (عج) ، عيد يعني كبوترهاي سپيد جلدي كه مي پرند ، دور حرم چرخ مي زنند و برمي گردند ، عيد يعني قد كشيدن سبزه ها ، شكار دو تا ماهي قرمز كوچك از حوض براي تنگ بلور سر سفره ، عيد يعني چرخيدن نارنج توي كاسه آب وقتي سال تحويل مي شود ، يعني برق انداختن شيشه ها ، شستن فرشها ، عيد يعني گره زدن نوار سبز پارچه اي به ضريح حضرت عبدالعظيم (ع) ، نذر خوشبختي .
تصوير دوم : عيد يعني امسال هم لباس نو نداريم ، يعني بجز سير و سركه ، بقيه لوازم هفت سين گران است ، عيد يعني از لاي پلكهاي نيمه باز، بابا را تماشا كردن وقتي پشتش به ماست و شانه هايش آهسته آهسته تكان مي خورد ، يعني بقال محل ديگر نسيه قبول نمي كند ، عيد يعني قرض ، يعني يك قرص نان ، حسرت خوردن پلو خورشت ، عيد يعني سبزي پلو ما ماهي ندارد ، يعني تماشاي تام و جري با تلويزيون سياه و سفيد ۱۴ اينچ ، عيد يعني اشكنه ، يعني تير و تخته هاي كهنه را سابيدن ، عيد يعني چشم به در ماندن كه يكي از همسايه ها خيرات يا نذري بياورد ، يعني دست سرد مادر كه نيمه شب عيدي هايت را از زير بالشت برمي دارد ، يعني آرزوي پيدا كردن يك اسكناس سبز هزاري توي خيابان ، عيد يعني عرق سرد روي پيشاني بابا ، خجالت مادر .
تصوير سوم : عيد يعني خانه سالمندان ، يعني غربت ، عيد يعني خاطرات خوب گذشته را هر روز مرور كن ، يعني چشم انتظار ماندن براي كسي كه به ملاقاتت بيايد ، عيد يعني ديروز يكي از پيرزن ها مرد ، يعني غروب هاي غمگين ، ديوارهاي خاكستري ، عيد يعني حسرت قصه گفتن براي نوه اي كه دلت مي خواهد سر بگذارد روي زانوهايت ، يعني وحشت خوابيدن و بيدار نشدن ، عيد يعني چروك هاي تازه اي كه روي صورتت خط مي اندازد ، عيد يعني دوربيني كه هر سال مي آيد ، توي اتاقها مي چرخد و آدمهاي بيرون از خانه سالمندان را ياد عكسهاي سياه و سپيد متحرك مي اندازد .
تصوير چهارم : عيد يعني ادكلن فرانسوي ، شكلات اصل انگليسي ، يعني خوشحالم كه مي دانم امسال چه رنگي مد است ، عيد يعني مبلها را بايد عوض كنم ، رنگ فرشها با ديوارها ست نيست ، عيد يعني وفاداري به شعار پولدارم پس هستم ، يعني ديدن فاميل ، چند روزي سفر اروپا ، دو سه روزي ويلاي شمال ، عيد يعني چشم و هم چشمي ، يعني مدل گونه هايم به صورتم نمي آيد ، يعني اگر برفها آب نشده باشد مي رويم اسكي ، عيد يعني«welcome dear» ببخشيد فارسي به كلي فراموشم شده ...
تصوير پنجم : عيد يعني پرورشگاه ، يعني امروز هم منتظرت شدم و تو نيامدي ، يعني مدد كارها مهربانند اما هيچ كدام جاي تو را نمي گيرند ، عيد يعني دلم مي خواهد دست بكشي روي سرم ، برايم اسباب بازي بياوري ، عيد يعني من به بچه هايي كه پدر دارند حسودي مي كنم ، يعني دلم مي خواهد مادري باشد كه وقتي سال نو شد گونه ام را ببوسد ، عيد يعني كاش يكي از همين روزها بيايي و برايم كاميون باري قرمز بياوري ، عيد يعني فردا من با بيست و چند برادر كوچكم در پرورشگاه كنار هم مي ايستيم و براي مردمي كه با تاسف سر تكان مي دهند يا بغض كرده اند ، مي خوانيم : « ما گلهاي خندانيم ... »
تصوير ششم : عيد يعني چيدن هفت سين توي يك اتاقك حلبي بالاي سنگ قبري سرد ، يعني عكسي از من و او كنار هم ، عيد يعني دلتنگي ، يعني دلم مي خواست اينجا بود هر چند سالهاست كه رفته است ، عيد يعني هويزه ، خارك ، مجنون ، يعني يك پلاك ، مشتي خاكستر ، عيد يعني تابوتي پوشيده با پرچم سه رنگ كه روي سپيدي اش براي او نوشته ام : « التماس دعا » ، عيد يعني بو كردن چفيه اي كه جا گذاشت ، يعني هر لحظه او را ديدن كه براي بار آخر نگاهم مي كند و دست تكان مي دهد ، يعني خوابش را ديدن ، يعني يك دفترچه يادداشت ، چند نامه كهنه ، عيد يعني تكرار صدايش وقتي گفت : « جنگ كه تمام شد ، برمي گردم .» ، عيد يعني برگشتن چند استخوان سپيد كه همه او بود .
تصوير هفتم : عيد يعني همان اتفاق تكراري هر سال كه كهنه نمي شود ، عيد يعني يك شاخه گل ، چند حبه قند ، يك استكان چاي ، يعني « حال شما ؟ بهتري ؟ » ، عيد يعني « حول حالنا الي احسن الحال ... »، يعني يك رسم ناب بي بدعت ، فرصت ديدار ، يعني هر جا كه باشي ، چه در خانه اي ويلايي از شمال شهر ، چه در دخمه اي تاريك از حاشيه اش ، چه در خانه سالمندان ، پرورشگاه يا بيمارستان ، لحظه مشتركي هست در اولين صفحه تقويم ، كه تو را با ميليون ها آدم ديگر ، در انتظار آمدنش شريك مي كند و آنقدر كوتاه است كه نيامده ، تمام مي شود .
"یوشی زاده "
و شاید این نیز تصویری دگر باشد ...

سالی نیک برای همگی آرزومندیم
لحظه ی تحویل سال برای همه دعا کنیم
زندگی جریانی است سیال ، جنبش است و تداوم ،
زندگی کامل است و بی عیب ،
از لحظه ای که در گذر است لذت ببریم ،
هر قدر می توانیم از این آب روان بنوشیم .
میندیشم که این جریانی است گذرا
در همین کوتاه زمانی که این جویبار از برابرمان می گذرد ،
تمامی عصاره آن را بنوشیم .
سیراب شویم از قطرات این جویبار !
آن گاه کیست که نگران رفتن یا ساکن شدن جویبار باشد ؟
اگر ساکن بماند ، ما همواره می نوشیم
و اگر جاری باشد ...
در لحظاتی دیگر تشنگی فرو می نشانیم .
در این جویبار ، هشیاری والاترین جادویی است که می توانیم بیاموزیم .
چون هشیاری می تواند دگرگونی تمام وجودمان را آغاز نماید .
تنها با هشیاری است که رستاخیز پدید می آید ...
اکنون از نو تولد یافته ایم .
***
چه لطیف است حس آغازی دوباره
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس ...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن !
و چه اندازه شیرین است امروز ، روز میلاد...
روز تو !
روزی که تو آغاز شدی !
خانم بیات عزیز ما
به آرومی یه نسیم برگی از دفتر زندگیت ورق خورد
و
سالی نو از عمرت به شکوفه نشست ،
این سال نو مبارکت باشه ...
خدا رو سپاس گزاریم که حضور سبزت رو به ما بخشید
لذت بخش ترین لحظه برای برادر ، این است که بگویند : خداوند به تو خواهری عطا کرده و لذت بخش تر از او لحظه ی شادمانی پدر و مادر است . عزیز دلم ! وقتی تو به دنیا آمدی ، همه خوشحال بودند . اما هاله ای از غم چهره ها ر ادر بر گرفته بود . در چشم جدم رسول خدا ، غم نمایان بود و غصه را می شد در نگاه بابا علی و مادرمان دید .
تو را آوردند . گریه می کردی . تو را در دامن جدمان رسول خدا قرار دادند . همانجایی که باعث آرامش من بود . اما ... باز هم گریه . در آغوش بابا جای گرفتی . ولی گریه ات قطع نشد . تو را به برادر خوبم حسن دادند . حسن با لبخند دلربایش به تو نگریست . ولی باز آرام نشدی . در آخر تو را برای من آوردند . در آغوشت گرفتم . همه ی نگاه ها ، به قنداقه ی تو و آغوش من بود . شاید می گفتند : حسین ، می تواند زینبش را آرام کند . چشمم که به صورتت افتاد ، آرام شدی و لبخند زدی . همه خوشحال شدند . بعضی ها رمز نگاه من و تو را فهمیدند . برخی نیز می گفتند : حسین در گوش خواهر نجوایی کرد . که زینب جان ! گریه ات را برای فرداها نگه دار . و زینب نیز آرام شد .
از آن به بعد دیگر رابطه ی من و تو ، زبانزد بود . همه می دانستند که زینب جان حسین است و حسین نیز محبوب دل زینب . در هر خداحافظی با تو به امید دیدار دوباره جان می گرفتم .
هر وقت چهره ی دلنشین تو را می دیدم ، خوشحال می شدم . میدانم که تو نیز با نگاه من ، غرق شادی می شدی .
اما نمی دانم چرا امشب ، با اینکه در کنار من نشسته ای ، غمناکی . نگران فردای منی ؟ می ترسی تنها بمانم ؟ ... نه ... من از یارانم مطمئنم . بهتر از آن ها را نمی یابی . من باوفاتر ار آن ها را نمی شناسم . ناراحت مباش . آن ها مرا رها نخواهند کرد . اگر دستور من نبود ، همین امشب ، حاضر بودند جانشان را فدا کنند .
اما ... من به فکر توام . فردا عصر چه می کنی ؟ وقتی خیمه ها را آتش زدند ، کجا می روی ؟ عزیز دلم! خواهر خوبم ! یک خیمه ی نیم سوخته می ماند . بچه ها را آنجا جمع کن . همه را آرام کن . وقتی همه به خواب رفتند ، زیر نور مهتاب ، بیا .
بیا که حسین در گودال قتلگاه ، منتظر توست . و برای دیدارت لحظه شماری می کند .
...
زینبم آمدی ؟ خوب کردی . کاش زودتر می رسیدی تا مادر را زیارت کنی .
میزبان مادر بودم . بوی او را احساس می کنی ؟ بیا که تو نیز بوی مادر می دهی . گریه ات نیز گریه ی مادر است .
می پرسی آیا تو حسین منی ؟ آیا تو عزیز دل زهرایی ؟ آری زینب . من ، حسین توام . عزیز دل زهرا . بیا . می خواهی حنجر بریده را ببوسی ؟ ببوس . می خواهی بدن کبودم را ببوسی ؟ ببوس . اما نپرس که چرا کبود شده . از استخوانهای خرد شده ی بدنم نیز چیزی نپرس . آخر آن ده نفر ، نعل اسب هایشان را تازه کرده بودند . نمی خواهم دلت را بسوزانم ، ولی آن ها آنقدر با اسب تاختند ، که بدنم کبود شد . کبود مثل صورت مادر . سلام بر گریه های تو و سلام بر گریه های مادر .
سلام برآقایی که پیکرش درخون غوطه ور گردید
سلام بر غریب ترین غریبان
سلام بر لبهای از عطش خشکیده
سلام بر آن گونه های خاک آلوده
سلام بر آن محاسن به خون خضاب گردیده
سلام بر حسین
"زمانی"
التماس دعا
می دانی چرا دل غمینی ؟ می دانی چرا درونت را آتش فراگرفته ؟ می دانی با این همه سکوت و آرامش ، چرا امشب درونت پر غوغاست ؟... من می دانم .
تا کنون حدیث آب وآتش را شنیده ای ؟ تا کنون قصه ی دریا و تشنگی را فهمیده ای ؟ بگذار بی کنایه بگویم ، تا کنون قصه ی پر سوز و گداز لب تشنه و کنار فرات بودن را دیده ای ؟
...
خدایا ! چه می شنوم ؟ مگر من طاقت گریه ی اطفال حسین را دارم ؟
آخر من ابوفاضلم . پدر مهربانی .نمی توانم در مقابل العطش طفلان حسین آرام بگیرم .می گویند دشمن نمی گذارد... اما من در مقابل خود دشمنی نمی بینم . جز عده ای ترسو، که تا عزم جنگ کنم ، آنها طاقت نخواهند آورد.
می گویند شریعه نگهبان دارد و راه را بر تو می بندد... اما من عباسم .عبوس خشمگین در مقابل صف کفر .
پس ای مشک ! بیا . بیا تا دست در دست هم داده و قلب عزیز دلم زینب را شاد کنیم . ای مشک بیا تا با یاری هم ، قطره ی آبی به لب های تشنه ی حسین برسانیم . همو که وجودم بسته به وجود اوست و زندگی را بخاطر او می خواهم . همو که در کودکی ، پدرم دستم را در دستان او نهاد و در هنگام شهادت سفارشم کرد که مبادا تنهایش بگذارم و من نیز با خالق او عهد بسته ام که اگر مرا بکشند ، قطعه قطعه کرده و بسوزانند ، خاکسترم را بر باد دهند و این را هربارتکرار کنند ، او را رها نخواهم کرد ...
پس ای مشک پر از آب شو . آه ! چه آب زلالی ! کاش می شد قطره ی آبی نوشید .بگذار دست ها را پر آب کنم و لب های تشنه ی خود را سیراب .
اما نه ... مگر می توان بدون حسین ، آب نوشید ؟ مگر می شود او لب تشنه و من سیراب باشم ؟ آخر این رسم وفا نیست . دور باد آبی که بخواهد رسم وفای مرا بر هم زند .
بر می گردم و با حسین آب می نوشم.
اما مگر این روبه صفتان زشت روی می گذارند ؟ بخدا اگر دست راستم را جدا کنند ، از یاریش دست بر نمی دارم .
خدایا چه شده ؟ من وعده داده ام .مشک را با دندان می برم .
نه ... آنها در کمال ناجوانمردی ، مشک را هدف قرار داده اند . ای مشک تو مگر وعده ندادی که با من باشی ؟ نکند هدیه ی اطفال را بر زمین بریزی ؟ نگه دار . اندکی تحمل کن . آخر من جواب رقیه را چه دهم ؟ جواب سکینه را چه دهم ؟ ناله ی اصغر، جانم را می سوزاند .
ای مشک تو لااقل وفا داری کن... من دست ندارم تو مرا یاری کن
من وعده آب تو به اصغر دادم... یک جرعه برای او نگهداری کن
خدایا ! این نوایی دلنشین ، نوای کیست که مرا بسوی خود می خواند ؟ خدایا ! صدای ولدی عباس ، از کدام حنجر مبارک بیرون می آید ؟ خدایا این بوی خوش بوی کیست که مرا مست و مدهوش کرده ؟ خدایا کمکم کن . کمک کن تا بتوانم ببینمش .
وای ... باورم نمی شود . آیا خود اوست ؟ آیا او خود به بالین من آمده ؟
می خواهم از شوق پرواز کنم . ای کاش توان داشتم تا در مقابلش بایستم . ای کاش می توانستم دستان مبارکش را ببوسم .
زهرا جان ! خوش آمدی . مادر عزیزم ! خوب آمدی . آرزویم دیدن تو بود . آرزویم را برآوردی . ممنونم .حالا می توان بگویم . حالا می توانم صدا بزنم ...اخا ادرک اخاک العباس .
سلام برعلمدارکربلا
"زمانی"
التماس دعا
همیشه در این فکر بودم که چه می شد یکبار دیگر جمال نورانی جدم را ببینم ؟ آخر چند بهار از زندگی من نگذشته بود که خزان فقدان رسول خدا به سراغم آمد.
ای کاش می شد یکبار دیگر زیارتش کنم .
این آرزوی شیرین من بود، تا اینکه با خبر شدم خداوند به حسینم ، به برادر عزیزم ،فرزندی عطا کرده .من ِ زینب ، منِ عاشقِ حسین ، سر از پا نمی شناختم . خصوصاً وقتی متوجه شدم چهره ی مبارکش ، مانند جدم رسول خداست .
خدایا از تو ممنونم. آرزوی مرا در چهره ی علی اکبر برآوردی .بعد از این دیگر عشق من علی است . و هر روز که می گذرد ،علاقه ی من دو چندان و شبهات او نیز افزون می گردد.
نه تنها من ، بلکه همه ، عاشق و شیفته ی او شده اند.حتی دشمن نیز به این شباهت اعتراف می کند.
اما آنها که دیگر تحمل پیامبر سیرت دیگری را ندارند .
آمده اند ...همه ی آن دیوسیرتان جمع شده اند . به قصدِ ریختن خونِ عزیزِ دلِ من حسین ، آمده اند ، اما مگر علی می گذارد ؟مگر او می تواند پدر را تنها ببیند ؟
آمده در مقابل مولای خود ایستاده و اجازه می خواهد .پدر جان ! تنها هدیه ی ناقابل من که می توانم به تو تقدیم کنم ، جان من است .خواهشم پذیرش هدیه است.
پدر ، نگاهی به چهره ی جوانِ خود کرد ...چقدر سخت است ...چه سنگین است .مگر می شود دل از پاره ی جان برید ؟چه کند حسین با این همه دلبستگی ؟
علی ، مقابل برادرم حسین راه می رود . چه شده ؟ این چه رمزی است ؟ جلوتر بروم . بهتر ببینم .چرا حسین ، اینطور حسرت بار نگاه می کند ؟ چرا اشک می ریزد ؟ چرا ...؟
فهمیدم ... دانستم ...
علی راه می رود و حسین قد و بالای او را می نگرد .
آه ای آسمان و زمین تحمل کنید .می دانم سخت است . منِ زینب هم تحملم کم شده . طاقت دیدن اشک های حسین را ندارم . تحمل دیدن چهره ی غمگین عزیز دلم را ندارم . حسین جان بگذار اشک چشمانت را پاک کنم . عزیز دلم ! بگذار غم از صورتت بزدایم . نور چشمم ! بگذار من به جای تو اشک بریزم . من تحمل غم تو را ندارم .
دست ها را بالا برد . برای فرزندش دعا کرد و دشمن را نفرین .
دیگر جسم من روی زمین بود و روحم جای دیگری . انگار علی دل مرا با خود برده بود . برده تا میدان نبرد . خدا کند برگردد.
صدایی مرا به خود آورد .« یا اَ بَةِ اَلعَطَشُ قَد قَتَلَنِی ...پدر جان تشنگی مرا کشت »
خدایا ! علی ِ من برگشته ؟ عزیز دل من در کنار پدر ایستاده ؟
نمی دانم چه حکمتی در کار بود . چه رابطه ای میان کام علی و زبان حسین بود که علی را شرمنده به میدان بازگرداند.
حال ِ اینبار حسین ، گونه ی دیگری است . خورشید ، رنگ غم به خود گرفته ، زمین و آسمان بی تابند و حسین ... چه شده است ؟ مگر چه پیش آمده که او خود را به میدان می رساند ؟ مگر چه شده که حسین صدا می زند خاک بر سر دنیا ؟ نکند علی من ...خدایا ...نمی توانم تحمل کنم . باید به میدان بروم . یا حبیباه ! یابن اخاه !
ای فرزند برادرم ! ای نور چشمانم !چرا غرق به خون افتاده ای ؟ از جا بر خیز . ببین بابای ِ خوبت صورت بر صورت تو نهاده . ببین حسین از تو جدا نمی شود .
خدایا نکند نور چشمم بر سر نعش جوانش جان داده ؟خدایا نکند ... صورت برداشت . اما چه حال عجیبی ! حسین جان خواهرت به تو تسلیت می گوید . حسین جان ! صورت ومحاسنت ، از خون علی رنگین است . عزیز دلم ! چقدر شبیه پدر در شب قدر شده ای !
نور چشمم ! تحملم کم شده . تو عنایتی کن . دست مبارکت را بر قلب من بگذار تا آرام بگیرم . آه که اگر تو نبودی ، تحمل این مصائب چه سخت بود.
سلام بر علی اکبر ![]()
"زمانی" التماس دعا
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
زغم های دگر غیر از
غم عشقت رها کنتو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من،جانا به عهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم، ز تو جز تو نخواهماگر عشقت گناه است، ببین غرق گناهم
دو دست دعا فرابرده ام به سوی
آسمان هاکه تا پر کشم به
بال غمت رها در کهکشان هابه سوی
آسمان هاچونیلوفرعاشقانه چنان می پیچم به پای تو
که سرتا پا بشکفد گُل ز هر بندم
درهوای توبه دست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را
دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را
دگر که پذیرد
***
شهادت حضرت امام جواد (ع)، بر پیشگاه مقدس صاحب الزمان و دوستداران حضرتش تسلیت باد
یک ظرف پر از خرما، کاسه آشی و سبدی پر از سبزی های تازه و قالب کوچکی پنیر، سفره را آماده کن...
پدر ومادر را، خواهران و برادرانت را مهربان تر باش، دور هم که نشسته اید، صمیمیت خانواده را دوره کن
همانجا کنار مهربانی مادر و عظمت پدر. با احترام بنشین، تکرار که نمی شود این دور هم نشستن ها.
حالا نان سنگک هم بوی ایمان می دهد، کتاب مقدس قرآن را فراموش مکن.
دلت از غل و غش که خالی شد ، خوب مطهر شو.
برخیز، بارانی شو.پر از طراوت. خیس شو از رنگ وضو...سجاده ات را که پر از نرگسی ها کرده بودی،
باز کن...
برخیز و به احترام میزبان، قیام کن، چنان بزرگی اش را تکبیر بگو که(او)به داشتن چنین بنده ای، به خود ببالد...
فراموش مکن آمده ای میهمانی ، محترم باش و احترام کن تمام مقدسات را...
دروغ، ریا، غیبت، تهمت و تردید همه را همین حالا که آماده هستی، دور بریز،همه را از خودت پاک کن...
حالا میزبان به استقبالمان آمده ، نگاهمان که می کند ، زیباتر می شویم.
آیینه شو...خودت را تماشو کن ، حالا آراسته تر از همیشه به میهمانی خدا آمده ای.
دستانت پر از دعاست ، حالا دیگر گرسنگی و تشنگی فراموشت شده...
پر از یاد خدایی...عین روزهای خدا را زندگی می کنی و لحظه های ناب الهی را بی قرار می شوی...
سحر که پر از مهتاب شدی ، آسمان را شایسته باش ، هنگام افطار مبارک شو ، تماشایی باش ،
تا می توانی نیکی کن همه را، آنقدر روشن شو که یازده ماه دیگر،هرگز تاریکی را دچار نشوی... .

زندگی یک پاداش است
آری٬فرصتی مغتنم یافته ایم
تا
ببالیم...ببینیم...بدانیم...بفهمیم و باشیم.
هر لحظه با گذشته وداع کنیم
هر لحظه خود را از گذشته پاک کنیم
در دنیای شناخته بمیریم
تا
به دنیای نا شناخته راه یابیم.
با مردن و لحظه لحظه تولد یافتن
خواهیم توانست زندگی را زندگی کنیم
و
مرگ را نیز هم.
هر لحظه را به گونه ای زندگی کنیم
که گویی واپسین لحظه است
و کسی چه می داند
شاید آخرین لحظه باشد...
***
در شبی بارانی کسی متولد شد
که
صدایش آرام تر از نسیم
نگاهش زیباتر از خورشید
دلش پاک تر از آسمان
قلبش زلال تر از آب
و دستانش سبز است،سبزتر از دست فرشتگان...

ای مهربان،
ما
از میان واژه های زلال
دوستی را برگزیده ایم
آنجا که
برف های تنهایی
آب می شوند
در صدای تابستانی یک دوست
و آنگاه
از ژرفای نیلی اندوه
تا ارتفاع دوستی دوست
با گام اشتیاق دویده ایم
تا بر چشمه های پاک رسیده ایم
***
خانم جباری عزیز،تولدت مبارک.
خدا رو سپاس گزاریم که حضور سبزت رو به ما بخشید
و ممنونیم از اینکه دوستی دستانت رو به ما هدیه می کنی
در پناه خدای مهربون ،همیشه موفق باشی
پیش از زینب(س) هیچ خواهری را ندیده بودند که رسول خون برادر باشد.
زینب(س) کربلا را در آغوش کشید و عاشورا را بر شانه نشاند.درسلوک اسارت،همه جا را زیر پا گذاشت و به دنیا آموخت که چگونه می شود پای بر جای ماند و ذلیل نشد.شهادت در اسارت بود که به راه افتاد و انتشار یافت و همه جایی شد.
اگر شانه های اسارت خواهر نبود ،کوله بار شهادت برادر بر زمین می ماند.اگر زینب(س) نبود،دیوارهای دنیای دین نما را که پس می زد؟ کوفه را که بیدار می کرد؟ شام را که روشن می ساخت؟خواب و خیال و خمیازه های مردم را چه کسی می شکست؟
اگر زینب(س) کربلا و عاشورا را با خویش به سیر اسارت نمی برد،چگونه جغرافیای خاک " کربلا" می شد و تاریخ زمین "عاشورا"؟
یک تن باید باشد که پیکر پر خون کربلا را افتان و خیزان بر دوش کشد و با خویش به پشت جبهه آورد؛و همه جای را جبهه سازد؛بوی کربلا و رنگ عاشورا را بر افشاند و برانگیزد؛کسی باید باشد که نامردی ابن زیاد و بی دینی یزید را بگوید و بر ملا سازد؛یکی باید باشد که نگذارد کربلا را زنده به گور کنند؛
و زینب(س) همان یک تن است.

ای شکوه حماسه در سراپرده ی حیرت!
ای زخم خورده ی نینوا !
ای بانوی خورشیدهای دربند!
ای زینب قهرمان! تو که خود،وسعتی به اندازه ی همه ی سوگ های آفرینش داشته ای ،تو که خود دریای بیکران اشک را، ساحل بودی،چگونه باید بر تو سوگواری نمود،که ما سوگواری را از تو به یاد داریم.
هجران غم انگیز احیاگر حماسه های جاوید کربلا را به محضر آقا امام زمان و محبان آن بانوی صبر تسلیت می گوییم.
ز لیلی من شنیدم یا علی گفت٬ به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است٬ که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد٬ به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت ٬دعایی کرد و او هم یا علی گفت
یقین پروردگار آفرینش ٬به موجودات عالم یا علی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند٬ چو برمی خاست آدم یا علی گفت
مسیحا هم دم از اعجاز میزد٬ ز بس بیچاره مریم یا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمیشد٬ گمانم ابن ملجم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده میشد٬ یقین آن جا علی هم یا علی گفت

می خوام از تو بنویسم تو که مرد روزگاری
توی این مرثیه بازار تو یه شعر تازه داری
تو شبیه احترامی نازنین مث یه حاجت
مث یه تندیس پاکی لحظه ی ناب عبادت
می خوام از تو بنویسم تنها تو نیستی غریبه
تو که یاد دادی به چشمام دنیا اندازه ی سیبه
با تو تو نوروز هر سال نحسی سیزده به در شد
گُلا ون یکاد می خوندن وقتی اسم تو پدر شد
با تو از تموم شب ها بی ستاره رد شدم من
لهجه ی ناب بهارو به خدا بلد شدم من
تو یادم دادی شکوه معنی امَن یجیبو
واژه واژه ی نمازو این قرائت نجیبو
دست تو تو باغچه هامون گلای اطلسی کاشته
توی آسمون سفره ماه کامل و گذاشته
توی این شبای منحوس قصه هات معجزه گر بود
روی گلبرگای خونه واژه ی پدر پدر بود
تو هنوز از تیر آرش یه کتابچه قصه داری
از تو خاطرات کهنهت قصه های نو می یاری
هنوزم شبای یلدا بهترین لحظه هات
درمون چشمای خستهت حافظ و شاخه نباته
توی این ولوله ی شوم آغوش تو مث کوهه
امن ترین پناه قلبم تکیه گاهی باشکوهه
مرد بارونی خونه! تویی ناجی و بهانم
پیش کش تموم دردات واژه واژه ی ترانم
***
عید همگی مبارک
هلال ماه رجب ،زندگی و تولد دوباره را به عاشقان نوید می دهد.ماه رجب فصل جدیدی در کتاب زندگی می گشاید که از عطر دل انگیز نیایش سر شار است.رجب آغاز سلوک و ماه زدودن زنگارهای شیطانی از آیینه دلهاست. سالکان طریق دوست در کوثر بخشایش تن و جان می شویند و مرغ جان را در حریم سلامت به پرواز در می آورند.عاشقان سر بر آستان بی نیاز می سایند و با پیوندی ناگسستنی طعم شیرین وصل را از زلال حضور می چشند و چشمه سار جان را در قرابت با محبوب سیراب می سازند.
پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله وسلم) با دیدن هلال ماه مبارک رجب ،دست به دعا بر می داشت و پس از حمد و ثنای الهی ،سی بار تکبیر و لا اله الا الله می گفت و می فرمود:ماه رجب،ماه استغفار برای امت من است .در این ماه بسیار طلب آمرزش کنید که خداوند آمرزنده و مهربان است.
رعایت کنندگان حرمت ماه رجب و عاملین به اعمال ان را "رجبیون" نامند.همانا که در قیامت فرشته ای ندا می دهد:"این الرجبیون".
کجایند افرادی که ماه رجب را محترم شمرده و اعمالی از آن را انجام داده اند.آنان بندگان خالصی اند که در دنیا و در میان مردم بی نام و نشان زندگی می کنند و آنگاه که ماه رحمت فرا می رسد خود را در نهر نورانی رجب شست و شو می دهند و با دلی صاف و بی آلایش و پاکیزه از غفلت ها و کینه ها و گناهان خود را برای نزول رحمت های الهی مهیا می کنند.
در ماه رجب فرشته ای تا صبح اینگونه ندا می دهد:خوشا به حال رجبیون،خوشا به حال آنان که والایی ماه رجب را دریافته اند ،خوشا به حال آنانکه از برکت ماه رجب نصیبی اندوخته اند.
از یک سو ماه رجب ماه خداست و از سوی دیگر به نام ماه ولایت معرفی شده . این دو نام دو هدف عمده را دنبال می کند.یکی ایجاد گفتگو بین بنده و خداوند از راه کثرت دعا و دیگری ایجاد رابطه عمیق بین بنده و ولی خداست که معرف خداوند است.
ماه رجب سراسر نور و فضیلت و رحمت است.اولین شب جمعه ماه رجب،امتیازی بزرگ دارد.پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:از اولین شب جمعه ماه رجب غافل نشوید،فرشتگان آن را" لیله الرغائب" می نامند.چرا که وقتی یک سوم از شب گذشت ،هیچ فرشته ای نیست مگر اینکه در کنار کعبه آید آنگاه خداوند نظر مرحمت به آنان کند و فرماید:فرشتگانم هر چه خواهید از من بخواهید .فرشتگان گویند :بار الها حاجت و خواسته ی ما آن است که روزه داران ماه رجب را بیامرزی،خداوند متعال فرماید:آمرزیدم.
ایام مبارک "بیض" که راهیان طریق سلوک به اعتکاف و مناجات با رب جلیل می نشینند و بیست و هفتم رجب که رحمت الهی ظهور کرد و محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله و سلم) به رسالت مبعوث شد از دیگر مناسبتهای مهم این ماه عزیز است.
روزه داری در این ماه، مورد تاکید قرار گرفته به خصوص در روزهای اول، وسط و آخر ماه.

با آرزوی بهره مندی هر چه بیشتر از فضایل این ماه عزیز ٬ از همه ی دوستان التماس دعا داریم.
کودکی که آماده ی تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگانم ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه، پس دوباره گفت: اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادمانی من کافی نیستند!
خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
خدا گفت: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد : اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توان شما را ببینم ، ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت ؛ گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که به زودی باید سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا اگر باید همین حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ت اهمیتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

مادر،ای لطیف ترین گل بوستان هستی،ای باغبان هستی من،
گاه روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند.
گاه پرویدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد.
گاه تردیدم،رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد.
مادر تو شگفتی خلقتی،تو لبریز از عظمتی،تو را سپاس می گویم و می ستایمت.
روز مادر یعنی:به تعداد همه روزهای گذشته تو،صبوری!
روز مادر یعنی:به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو،بیداری!
روز مادر یعنی:بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد.
روز مادر یعنی:بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود.
روز مادر یعنی:باز هم بهانه مادر گرفتن.