تبليغاتX
دوستانه

خدای من روحی را از وجود خود برگرفت و از آن،زیبایی را آفرید،

سپس به آن،سبکبالی نسیم سپیده دم و رایحه ی گل های دشت و

 لطافت مهتاب را بخشید.

آن گاه جامی از شادمانی به او داد و گفت:(از این جام ننوش مگر آن

که می خواهی گذشته را فراموش کنی وآینده را آسان بگیری.)

و جامی از غم به او داد و گفت:(از این جام بنوش تا بدانی معنای شادمانی چیست.)

                                      ***

غم،دل آدمی را تطهیر می کند،

گر چه ذهن خموده ی ما جز آسایش و تنعم چیزی را ارزشمند نمی داند.

غم،احساس را لطیف می کند.

اگر بنیاد غم بر می افتاد،روح آدمی شبیه صفحه ای سپید می شد که بر آن

چیزی جز نشانه های خود پرستی و آزمندی ثبت نبود.

و اما عشق...

عشق،ما را با غم آشنا می کند.

از آن لحظه که عاشق می شویم،هرگز غم های بزرگ دلمان را

با شادمانی های کوچک مردم عوض نخواهیم کرد.

و هرگز نمی گذاریم اشک هایی که غم بر گونه هایمان جاری می سازد،

به خنده بدل شوند.

عشقی که با اشک تطهیر شده،پاک و زیبا،جاودانه باقی می ماند.

ای کاش زندگیم،برای همیشه اشکی ولبخندی باقی بماند.

مگر نه آن است که شادمانی های ما،همان اندوه مایند که نقاب از چهره برگرفته اند؟

ای دوست غمگین من!

اگر می توانستی ببینی چیزی که تو از آن رنج می بری،همان نیرویی است که قلبت را

روشن می کند و روحت را از قعر چاه ذلت بیرون می آورد و تا عرش احترام بالا می برد،

آنگاه رضا به داده می دادی و غم را میراثی می دانستی که به تو روشنی و سبکبالی عطا می کند.

+ نوشته شده در  ششم خرداد 1386ساعت 15:11  توسط زارعی  |