کدامین قطره ی ناچیز است که نه از دریا با دریا سخن بگوید و از شرم بی مقداری خویش آب نشود؟
کدامین ستاره ی شب زده است که خورشید بودن را بفهمد و کور سوی بی سوی خود را دل بندد؟
کدامین لحظه ی فانی است که در آستانه ی ابد بایستد و به نیستی نپیوندد؟
کدامین درخت خشکیده است که در ابهت هیاهوی سبز جنگل از خش خش زرد برگ های بی مقدار خویش دم زند؟
اگر قطره ناچیز است و دریا بیکرانه،اگر ستاره شب زده است و خورشید روشنایی بخش،
اگر لحظه فانی است و ابد بی پایان، اگر درخت بی مقدار است و جنگل انبوهی از ابهت،
کدامین "من" ناچیز است که نه از "تو" با چون تویی سخن بگوید ؛ واز شرم بی مقداری خویش آب نشود؟
کدامین من شب زده است که چون تو خورشیدی را بنگرد؛ و کورسوی بی سوی خود را دل بندد؟
کدامین من فانی است که در حضور وجود ابدی چون تو بایستد؛ وبه نیستی نپیوندد؟
از بند این بی مقداری "وجود" و حقارت "فنا" نمی توان گریخت ؛ مگرآنکه مهربانی دستانت پلی شود
تا
قطره ی ناچیز را به بی کرانگی دریا،
ستاره ی تاریک را به روشنایی خورشید،
لحظه ی فانی را به ناتمامی ابد،
خشکیدگی درخت را به سبزی جنگل،
پیوند بزند.
پس ای آنکه نه خورشیدی ، نه جنگلی و نه دریا.
ای که در حضورت خورشید ستاره ای است شب زده،
جنگل درختی خشکیده،
دریا قطره ای نا چیز.
ای که همه چیز را "خدایی" و من را "همه چیز".
اگر چه حنجره ام را حسرت از خود با تو گفتن به جسمی متراکم از بغض بدل می کند ،
در حضور چون " تویی" چگونه از من بگویم؛
که _ بی تو و مهربانیت_ سرنوشتم را جز نیستی و تاریکی در انتظار نیست...

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ،همت کن