تبليغاتX
دوستانه

کدامین قطره ی ناچیز است که نه از دریا با دریا سخن بگوید و از شرم بی مقداری خویش آب نشود؟

کدامین ستاره ی شب زده است که خورشید بودن را بفهمد و کور سوی بی سوی خود را دل بندد؟

کدامین لحظه ی فانی است که در آستانه ی ابد بایستد و به نیستی نپیوندد؟

کدامین درخت خشکیده است که در ابهت هیاهوی سبز جنگل از خش خش زرد برگ های بی مقدار خویش دم زند؟

 

اگر قطره ناچیز است و دریا بیکرانه،اگر ستاره شب زده است و خورشید روشنایی بخش،

اگر لحظه فانی است و ابد بی پایان، اگر درخت بی مقدار است و جنگل انبوهی از ابهت،

کدامین "من" ناچیز است که نه از "تو" با چون تویی سخن بگوید ؛ واز شرم بی مقداری خویش آب نشود؟

کدامین من شب زده است که چون تو خورشیدی را بنگرد؛ و کورسوی بی سوی خود را دل بندد؟

کدامین من فانی است که در حضور وجود ابدی چون تو بایستد؛ وبه نیستی نپیوندد؟

 

از بند این بی مقداری "وجود" و حقارت "فنا" نمی توان گریخت ؛ مگرآنکه مهربانی دستانت پلی شود

تا

قطره ی ناچیز را به بی کرانگی دریا،

ستاره ی تاریک را به روشنایی خورشید،

لحظه ی فانی را به ناتمامی ابد،

خشکیدگی درخت را به سبزی جنگل،

پیوند بزند.

 

پس ای آنکه نه خورشیدی ، نه جنگلی و نه دریا.

ای که در حضورت خورشید ستاره ای است شب زده،

جنگل درختی خشکیده،

دریا قطره ای نا چیز.

ای که همه چیز را "خدایی" و من را "همه چیز".

اگر چه حنجره ام را حسرت از خود با تو گفتن به جسمی متراکم از بغض بدل می کند ،

در حضور چون " تویی" چگونه از من بگویم؛

که _ بی تو و مهربانیت_ سرنوشتم را جز نیستی و تاریکی در انتظار نیست...

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ،همت کن

 

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:11  توسط ساروخانی  |