ماییم ودلی چو بادبادک
در بند ولی به حال پرواز …
یک بادبادک بود،اما از آنهایی که نگاهش به جای آسمان،به زمین گره خورده.
از آنهایی که از پرواز خاطره ای برایش مانده و گاه حتی بادبادک بودنش را هم فراموش میکند.
خودش را برگی از کتابی کهنه،یا نامه ای پر از خیال و رویا میداند.
نسیمی اگر می وزید و دستش را می گرفت،پر می کشید و بالا می رفت،بلندای آسمان خیره اش میکرد
و همه چیز را پشت سر می گذاشت اما هنوز اوج نگرفته،نخش گیر می کرد به آدم ها،ساختمانها،چراغهای رنگارنگ و فریبنده…،و سقوط.
از آنچه در آسمان انتظارش را می کشید دور می شد و به زمینی برمی گشت که هرگز مال او نبوده و نیست.
به امید نسیمی که شاید باری دیگر بوزد و پروازی که سقوط در پی نداشته باشد.
و عجیب، سحرهای این روزها نسیمی خوشبو،هوای راکد شهر را زیر و رو می کند.دست بادبادک ها را می گیرد و بالا می برد.چقدر آسمان این ظهرها وسیع است،وقتی صدای اذان،ندا می دهد که بشتابید به سوی رستگاری،
و مردم،بادبادک های دلشان را بی هیچ قید و بندی روانه آسمان می کنند.
دست های قنوت بالا می رود و دعا می کنند ، روزی که فرشته ای،گره ی نخ بادبادک را باز کرد،بادبادک راه را گم نکند و یک راست به سمت کسی برود که برای نزدیکی به او آفریده شده.
سکوت این شب ها را صدای گریه ی توبه کاران که با صدای بال فرشتگان درآمیخته،می شکند و قطره های اشکشان،صورت زمین را خیس می کند.منادی از آسمان صدا می زند و خدا درهای بهشت را به روی بادبادک های بی قرار باز می کند.
کافیست،دم اذان،بادبادکت را سوار نسیم کنی و بسپاری اش به کسی که نخش را به انگشت تو گره زده،
تا برای همیشه از زمین پر بگیرد.