همیشه در این فکر بودم که چه می شد یکبار دیگر جمال نورانی جدم را ببینم ؟ آخر چند بهار از زندگی من نگذشته بود که خزان فقدان رسول خدا به سراغم آمد.
ای کاش می شد یکبار دیگر زیارتش کنم .
این آرزوی شیرین من بود، تا اینکه با خبر شدم خداوند به حسینم ، به برادر عزیزم ،فرزندی عطا کرده .من ِ زینب ، منِ عاشقِ حسین ، سر از پا نمی شناختم . خصوصاً وقتی متوجه شدم چهره ی مبارکش ، مانند جدم رسول خداست .
خدایا از تو ممنونم. آرزوی مرا در چهره ی علی اکبر برآوردی .بعد از این دیگر عشق من علی است . و هر روز که می گذرد ،علاقه ی من دو چندان و شبهات او نیز افزون می گردد.
نه تنها من ، بلکه همه ، عاشق و شیفته ی او شده اند.حتی دشمن نیز به این شباهت اعتراف می کند.
اما آنها که دیگر تحمل پیامبر سیرت دیگری را ندارند .
آمده اند ...همه ی آن دیوسیرتان جمع شده اند . به قصدِ ریختن خونِ عزیزِ دلِ من حسین ، آمده اند ، اما مگر علی می گذارد ؟مگر او می تواند پدر را تنها ببیند ؟
آمده در مقابل مولای خود ایستاده و اجازه می خواهد .پدر جان ! تنها هدیه ی ناقابل من که می توانم به تو تقدیم کنم ، جان من است .خواهشم پذیرش هدیه است.
پدر ، نگاهی به چهره ی جوانِ خود کرد ...چقدر سخت است ...چه سنگین است .مگر می شود دل از پاره ی جان برید ؟چه کند حسین با این همه دلبستگی ؟
علی ، مقابل برادرم حسین راه می رود . چه شده ؟ این چه رمزی است ؟ جلوتر بروم . بهتر ببینم .چرا حسین ، اینطور حسرت بار نگاه می کند ؟ چرا اشک می ریزد ؟ چرا ...؟
فهمیدم ... دانستم ...
علی راه می رود و حسین قد و بالای او را می نگرد .
آه ای آسمان و زمین تحمل کنید .می دانم سخت است . منِ زینب هم تحملم کم شده . طاقت دیدن اشک های حسین را ندارم . تحمل دیدن چهره ی غمگین عزیز دلم را ندارم . حسین جان بگذار اشک چشمانت را پاک کنم . عزیز دلم ! بگذار غم از صورتت بزدایم . نور چشمم ! بگذار من به جای تو اشک بریزم . من تحمل غم تو را ندارم .
دست ها را بالا برد . برای فرزندش دعا کرد و دشمن را نفرین .
دیگر جسم من روی زمین بود و روحم جای دیگری . انگار علی دل مرا با خود برده بود . برده تا میدان نبرد . خدا کند برگردد.
صدایی مرا به خود آورد .« یا اَ بَةِ اَلعَطَشُ قَد قَتَلَنِی ...پدر جان تشنگی مرا کشت »
خدایا ! علی ِ من برگشته ؟ عزیز دل من در کنار پدر ایستاده ؟
نمی دانم چه حکمتی در کار بود . چه رابطه ای میان کام علی و زبان حسین بود که علی را شرمنده به میدان بازگرداند.
حال ِ اینبار حسین ، گونه ی دیگری است . خورشید ، رنگ غم به خود گرفته ، زمین و آسمان بی تابند و حسین ... چه شده است ؟ مگر چه پیش آمده که او خود را به میدان می رساند ؟ مگر چه شده که حسین صدا می زند خاک بر سر دنیا ؟ نکند علی من ...خدایا ...نمی توانم تحمل کنم . باید به میدان بروم . یا حبیباه ! یابن اخاه !
ای فرزند برادرم ! ای نور چشمانم !چرا غرق به خون افتاده ای ؟ از جا بر خیز . ببین بابای ِ خوبت صورت بر صورت تو نهاده . ببین حسین از تو جدا نمی شود .
خدایا نکند نور چشمم بر سر نعش جوانش جان داده ؟خدایا نکند ... صورت برداشت . اما چه حال عجیبی ! حسین جان خواهرت به تو تسلیت می گوید . حسین جان ! صورت ومحاسنت ، از خون علی رنگین است . عزیز دلم ! چقدر شبیه پدر در شب قدر شده ای !
نور چشمم ! تحملم کم شده . تو عنایتی کن . دست مبارکت را بر قلب من بگذار تا آرام بگیرم . آه که اگر تو نبودی ، تحمل این مصائب چه سخت بود.
سلام بر علی اکبر ![]()
"زمانی" التماس دعا