تبليغاتX
دوستانه

می دانی چرا دل غمینی ؟ می دانی چرا درونت را آتش فراگرفته ؟ می دانی با این همه سکوت و آرامش ، چرا امشب درونت پر غوغاست ؟... من می دانم .

تا کنون حدیث آب وآتش را شنیده ای ؟ تا کنون قصه ی دریا و تشنگی را فهمیده ای ؟ بگذار بی کنایه بگویم ، تا کنون قصه ی پر سوز و گداز لب تشنه و کنار فرات بودن را دیده ای ؟

...

خدایا ! چه می شنوم ؟ مگر من طاقت گریه ی اطفال حسین را دارم ؟

آخر من ابوفاضلم . پدر مهربانی .نمی توانم در مقابل العطش طفلان حسین آرام بگیرم .می گویند دشمن نمی گذارد... اما من در مقابل خود دشمنی نمی بینم . جز عده ای ترسو، که تا عزم جنگ کنم ، آنها طاقت نخواهند آورد.

می گویند شریعه نگهبان دارد و راه را بر تو می بندد... اما من عباسم .عبوس خشمگین در مقابل صف کفر .

پس ای مشک ! بیا . بیا تا دست در دست هم داده و قلب عزیز دلم زینب را شاد کنیم . ای مشک بیا تا با یاری هم ، قطره ی آبی به لب های تشنه ی حسین برسانیم . همو که وجودم بسته به وجود اوست و زندگی را بخاطر او می خواهم . همو که در کودکی ، پدرم دستم را در دستان او نهاد و در هنگام شهادت سفارشم کرد که مبادا تنهایش بگذارم و من نیز با خالق او عهد بسته ام که اگر مرا بکشند ، قطعه قطعه کرده و بسوزانند ، خاکسترم را بر باد دهند و این را هربارتکرار کنند ، او را رها نخواهم کرد ...

پس ای مشک پر از آب شو . آه ! چه آب زلالی ! کاش می شد قطره ی آبی نوشید .بگذار دست ها را پر آب کنم و لب های تشنه ی خود را سیراب .

اما نه ... مگر می توان بدون حسین ، آب نوشید ؟ مگر می شود او لب تشنه و من سیراب باشم ؟ آخر این رسم وفا نیست . دور باد آبی که بخواهد رسم وفای مرا بر هم زند .

بر می گردم و با حسین آب می نوشم.

اما مگر این روبه صفتان زشت روی می گذارند ؟ بخدا اگر دست راستم را جدا کنند ، از یاریش دست بر نمی دارم .

خدایا چه شده ؟ من وعده داده ام .مشک را با دندان می برم .

نه ... آنها در کمال ناجوانمردی ، مشک را هدف قرار داده اند . ای مشک تو مگر وعده ندادی که با من باشی ؟ نکند هدیه ی اطفال را بر زمین بریزی ؟ نگه دار . اندکی تحمل کن . آخر من جواب رقیه را چه دهم ؟ جواب سکینه را چه دهم ؟ ناله ی اصغر، جانم را می سوزاند .

ای مشک تو لااقل وفا داری کن... من دست ندارم تو مرا یاری کن

من وعده آب تو به اصغر دادم... یک جرعه برای او نگهداری کن

خدایا ! این نوایی دلنشین ، نوای کیست که مرا بسوی خود می خواند ؟ خدایا ! صدای ولدی عباس ، از کدام حنجر مبارک بیرون می آید ؟ خدایا این بوی خوش بوی کیست که مرا مست و مدهوش کرده ؟ خدایا کمکم کن . کمک کن تا بتوانم ببینمش .

وای ... باورم نمی شود . آیا خود اوست ؟ آیا او خود به بالین من آمده ؟

می خواهم از شوق پرواز کنم . ای کاش توان داشتم تا در مقابلش بایستم . ای کاش می توانستم دستان مبارکش را ببوسم .

زهرا جان ! خوش آمدی . مادر عزیزم ! خوب آمدی . آرزویم دیدن تو بود . آرزویم را برآوردی . ممنونم .حالا می توان بگویم . حالا می توانم صدا بزنم ...اخا ادرک اخاک العباس .

 

 سلام برعلمدارکربلا

 

"زمانی" 

                                               التماس دعا

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1386ساعت 22:16  توسط دوستانه  |