حكايت
فاطمه با آن در و ديوارحكايت ميخ هاي آهنين با بدن نحيف و بيمار
حكايت آتش با آن تن تب دار
حكايت دست پليد با آن گونه و رخسار
حكايت اين همه مصيبت با آن دل بي قرار

چه شبي است امشب خدايا ؟ اين بنده تو هيچگاه اينقدر بي تاب نبوده ،
اين دل و دست و پا هيچگاه اينقدر نلرزيده ، اين اشك اينقدر مدام نباريده ،
خدايا چه كند علي با اين همه تنهايي ؟
خسته ام
خدايا چقدر خسته ام !اگر غسل
فاطمه به اشك چشم مجاز بود ، آب را بر بدن او حرام مي كردم .خدايا
اين كه غسل نيست ، مرور مصيبت است ، دوره كردن درد است .فاطمه جان
،چشم اگر كبودي را نبيند ، دست كه التهاب و تورم را لمس مي كند .
گفتي بدنت را از روي لباس غسل دهم ،
نازنينا براي بعد از رفتنت باز هم ملاحظه اين دل خسته را كردي ،
ولي فاطمه جان ،
كسي كه دل دارد بي ياري چشم و دست هم درد را مي فهمد .
خدايا
چه كند علي با اين همه تنهايي ، خدايا چه كنم ؟
اَلسَّلامُ عَلَيكِ يا مُمتَحَنَةَ اِمتَحَنَكِ الَّذي خَلَقَكِ![]()
فَوَجَدَكِ لِمَا امتَحَنَكِ صابِرَةً ![]()
التماس دعا