زباني كه همه ي انسان ها آن را درك مي كنند،درياچه اي آرام كه جويبارهاي
آوازخوان را به ژرفاي خود مي خواند و به آنها آرامش مي بخشد.
زيبايي آن است كه روح مان را به سوي خود مي خواند.آن كه چون مي بينيمش،
ما را به ببخشش وامي دارد تا خواستن.
زيبايي آن است كه چون از ژرفاي وجود خود به سويش دست مي يابيم تا آن را
به درون خود ببريم،احساسش ميكنيم.
زيبايي،پيوندي است ميان شادي وغم.همه ي آنچه درنهان دركش مي كنيم و ناشناخته
مي شناسيمش ودر سكوت به آن گوش مي دهيم.
زيبايي...نه آن تصويري است كه به چشم آيد و نه آن ترانه كه به گوش رسد،زيبايي
تصويري است كه با چشمان بسته هم آن را مي توان ديد وترانه اي است كه با گوش هاي
بسته هم مي توان آن را شنيد.
آن گاه كه زيبايي بر تخت با شكوه خود نشسته باشد چهره اش را بر ما نمايان ميكند،
اما ما به نام هوس،خود را به او نزديك مي كنيم،تاج پاكدامني اش را از او مي رباييم
و ردايش را به شرارت هاي خود آلوده ميكنيم.
زيبايي خود پله اي است كه دانايان پا بر آن مي نهند و به سرير حقيقتي كه در قيد حيات
است نزديك تر مي شوند.وز
زيبايي باغي است كه شكوفه هاي جاودان دارد و تا ابد فرشتگان در آن به پروازند.
به هر جا كه بنگري زيبايي خداي مرا مي بيني،آن زيبايي كه در تمام اشكال طبيعت
هويداست.