می خواهم پرواز کنم.بال هام…بال هام چه شده؟ پر شکسته چه طور پرواز کنم؟سنگین ام.تنهام.
این جا را دوست ندارم.تاریک است.می خواهم پرواز کنم…می خواهم پرواز…می خواهم…
راستی چه می خواستم؟ خاطره ی دوری است.انگار چیزی بود مثل پر،پروانه،پرواز بود انگار.
همین بود:پرواز.چرا می خواستم پرواز کنم؟ این جا تاریک بود انگار.جایی که این جا نباشد کجاست؟
جایی هست که تاریک نباشد؟ انگار قبلا روشنی را دیده ام.نور،خورشید،روز،خاطره ی دوری است.
دیگر چه فرقی می کند؟ بال هام شکسته.پرواز و روشنی را فراموش کرده ام.این جا اسیر شده ام.
ماندنی ام.راه فراری نیست.حال ام اسیر گذشته است.نمی دانم چه ها کرده ام.
نمی دانم کی بال هام را شکسته ام.کم کم آرزوی پرواز هم از دل ام می رود.
خاطره ی روشنی هم تاریک می شود.تاریک تاریک…
شب ها می گذرد در تاریکی و در اسارت.اما بالاخره شبی می رسد که روشن است.
شب آزادی است.دریچه ای باز است.دریچه ای روشن به سوی نور.می توانی دوباره روشنی را ببینی.
می گویند"می توانی بروی.می توانی دیگر بر نگردی.هیچ چیزت را گرو نمی گیریم که برگردی.
آزادی.برو.پرواز کن.این هم بال هات.این هم روشنی."
ناباور نگاه می کنم.مانده ام چه بگویم.یعنی آزاد شده ام؟من که همه ی شب ها اسیر گذشته ام بودم؟که بال هام شکسته بود؟از این تاریکی خلاص می شوم؟
می گویند"فقط بخواه.روشنی بخواه.آزادی بخواه.هر چه بخواهی می دهند.فقط بخواه."
راست می گویند.اسیر پرشکسته ی تنها در تاریکی،مگر چیز دیگری دارد؟سرمایه اش آرزوست،
دارایی اش خواستن.
…فقط بخواه…
می خواهم پرواز کنم.
بادبادک
ماییم ودلی چو
بادبادک
در بند ولی به حال پرواز
…
یک بادبادک بود،اما از آنهایی که نگاهش به جای آسمان،به زمین گره خورده.
از آنهایی که از پرواز خاطره ای برایش مانده و گاه حتی بادبادک بودنش را هم فراموش میکند.
خودش را برگی از کتابی کهنه،یا نامه ای پر از خیال و رویا میداند.
نسیمی اگر می وزید و دستش را می گرفت،پر می کشید و بالا می رفت،بلندای آسمان خیره اش میکرد
و همه چیز را پشت سر می گذاشت اما هنوز اوج نگرفته،نخش گیر می کرد به آدم ها،ساختمانها،چراغهایرنگارنگ و فریبنده…،و سقوط.
از آنچه در آسمان انتظارش را می کشید دور می شد و به زمینی برمی گشت که هرگز مال او نبوده و نیست.
به امید نسیمی که شاید باری دیگر بوزد و پروازی که سقوط در پی نداشته باشد.
و عجیب، سحرهای این روزها نسیمی خوشبو،هوای راکد شهر را زیر و رو می کند.دست بادبادک ها را می گیرد و بالا می برد.چقدر آسمان این ظهرها وسیع است،وقتی صدای اذان،ندا می دهد که بشتابید به سوی رستگاری،
و مردم،بادبادک های دلشان را بی هیچ قید و بندی روانه آسمان می کنند.
دست های قنوت بالا می رود و دعا می کنند ، روزی که فرشته ای،گره ی نخ بادبادک را باز کرد،بادبادک راهرا گم نکند و یک راست به سمت کسی برود که برای نزدیکی به او آفریده شده.
سکوت این شب ها را صدای گریه ی توبه کاران که با صدای بال فرشتگان درآمیخته،می شکندوقطره های اشکشان،صورت زمین را خیس می کند.منادی از آسمان صدا می زند و خدا درهای بهشترا به روی بادبادک های بی قرار باز می کند.
کافیست،دم اذان،بادبادکت را سوار نسیم کنی و بسپاری اش به کسی که نخش را به انگشت تو گره زده،
تا برای همیشه از زمین پر بگیرد.
اما بدان،بادبادک هایی بالاتر می روند،که چشم های بارانی تری بدرقه شان می کنند.
+
نوشته شده در سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:32  توسط دوستانه
|
به نام خدا سلام دوست داریم مطالبی که می خونیم و می تونه مفید باشه، در اختیار همه دوستان بذاریم،و در این جمع دوستانه تبادل نظر کنیم.معلوم نیست در چه فاصله زمانی پست بذاریم،ولی هر وقت مطلب خوبی باشه حتما این کارو انجام می دیم.امیدواریم ،این مطالب پلکانی از نور باشه که ما رو به منبع نور،راهنمایی کنه و تعالی روحمون رو منجر بشه. کلام آخر: دوستی سفره مهربانی است،که در آن باید دلت را سر ببری،و در پیش نگاه دوست گذاری و دوست لقمه خطا بردارد و تو لقمه اغماض!