صبح شده بلند می شوی.سرد است.جلوی آینه می روی.به خودت نگاه نمی کنی به صورتت آب نمی زنی که یخ نکند.
فقط آب در دهانت می چرخانی.صبحانه ای و راهی می شوی...امروز دانشگاه،دیروز مدرسه،فردا سر کار.
خیابان های خاکستری،چنارهای دود گرفته،برگ های زرد وسط پیاده رو یا زیر پای آدم ها.
پل های خسته از تراکم ماشین ها.ماشین خسته از اصطکاک آسفالت ها به آسفالت های خسته از ترک ها،
از لگدهای آدم ها.آدم های خسته از رنج ها،رنج های خسته از گذرکشان زمان،زمان خسته از حرکت آدم ها،ماشین ها...
خستگی است که تکرار می شود،بی مفهوم.روز مرگی است که به انتها وصل می شود،بی عشق.
صبح شده بلند می شوی .سرد است. جلوی آینه می روی،چشم هایت را خیس می کنی.دست می کشی.جای اشک های
خشک شده دیشب را با دست پاک می کنی از سرمای آب می لرزی.صبحانه می خوری که راهی شوی
با یک چمدان سنگین.چشمت خاکستری خیابان را به سرعت طی می کند.اوج می گیرد.روی تکه ابر سفیدی می ماند.
چنان تیزی نگاهت را به ابر می دوزی که انگار می خواهی بخوریش و حالا ابر را پشت سرگذاشته ای.
چند چنار دود گرفته را می گیری و در میان شاخه ها شروع می کنی به شمردن گنجشک ها و کفترها.
از زیر درخت ها رد می شوی.صدای خش خش برگ ها،زیر پایت موسیقی ملایم و کوتاهی می شود که قلقلک می دهد.
احساس عبور می کنی.احساس گذر از زمان و مکان.احساس عاشقی.
چمدان سنگین است،اذیت می کند تو را.می خواهی زودتر برسی.و زمان کش می آید.توی شهر،توی ایستگاه،توی قطار.
خسته می شوی
خسته شدی.
.........
خستگی در نقطه ای می شکند،فرو می ریزد.خستگی مفهوم می آورد.زندگی به اوج می رسد.
انحنای عاشقانه ای را سیر می کنی.هوای تمیزی را نفس می کشی.زمان رام می شود.
دستت به دعا آمیخته می شود.
چشمت مهمان نور و آینه می شود.
صبح شده،بلند می شوی،خاطره ای از حضور و عشق را مزمزه می کنی.