تبليغاتX
دوستانه

 

"از یک شهید"

بغض حلقومم را فرا گرفته است،مي خواهم بگريم.مي خواهم فرياد بكشم،

مي خواهم به دريا بگريزم و مي خواهم به آسمان پناه ببرم.اشك بر رخساره

زردم فرو مي چكد.آن را پاك مي كنم تا ديگران نببنند،به گوشه اي مي گريزم

تا كسي متوجه نشود...

چند ساعتي سوختم و در شور و هيجاني خدايي غوطه خوردم.قلبم باز شده بود،

روحم به پرواز درآمده بود،احساس مي كردم كه از دنيا و مافيها قدم فراتر گذاشته ام،

همه را و همه چيز را ترك كرده ام فقط با روح سر و كار دارم،فقط با غم همنشينم،

فقط با درد مي سازم و فقط خداي بزرگ را پرستش مي كنم...

راستي عبادت چيست؟جز آنكه روح را تعالي دهد؟و آن احساس ناگفتني را در دل

آدمي ايجاد مي كند؟احساسي كه در آن تمام ذرات وجودش به ارتعاش در مي آيد،

جسم مي سوزد،قلب مي جوشد،اشك فرو مي ريزد،روح به پرواز در مي آيد و

جز خدا نمي بيند و نمي خواهد...اين احساس عرفاني،كه از اعماق وجود آدمي

مي جوشد و به سوي ابديت خدا به پرواز در مي آيد عبادت خوانده مي شود...

اي خداي بزرگ،من چند ساعتي تو را عبادت مي كردم و عبادت عجيبي بود!

عبادتي كه از تلاقي غم با غمي ديگر به وجود آمده بود.آن جا كه دنياي تنهايي،

با موجودي تنها برخورد مي كرد،آن جا كه من،خداوند عشق لقب داشتم با

فرشته اي برخورد كردم كه سراپاي وجودش عشق بود...

خدايا چه دنيايي خلق كرده اي؟چه آسمان هاي بلندي،چه گل هاي رنگارنگ،

چه دل هاي شكسته اي،چه روح هاي پژمرده اي،چه دردهاي كشنده اي،

چه عشق ها،چه فداكاري ها،چه اشك ها و چه حرمان ها...

عجيب آنكه،بزرگي و عظمت انسان را،در درد و غم و حرمان قرار دادي،

جهان را بدون درد و ناله و حرمان نمي خواهي.

ما هم عشاق وجود توييم كه دل سوخته و دست و پا شكسته به سويت مي آييم.

تو،ما را در آتش غم سوزاندي و خميره ي خاكي ما را با كيمياي عشق،

به روحي فوق زمين و آسمان ها مبدل كردي كه جز تو نمي پرستد.

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:45  توسط زارعی  |